تبلیغات
شهدا شرمنده ایم... - شهید رجب غلامی
شهدا را به خاک نه بلکه به خاطره ها بسپاریم...
. مقام معظم رهبری : شهادت بالاترین پاداش و مزد فی سبیل الله است *** هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
باسلام...
به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..." خوش آمدید.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه

 

گمنامی او به گونه ای دیگر بود. او در غربت عجیبی به شهادت رسید. 
 

پیکرهای شهدای عملیّات والفجر۹ به شهرستان بجستان آمد. تمامی شهدا توسّط خانواده هایشان تشییع و تدفین شد. امّا هنوز یک شهید مانده! کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده!


او از بجستان در خراسان جنوبی اعزام شده، امّا هیچ آدرس یا نشانی ندارد. غربت و گمنامی او خیلی عجیب است. یعنی خانواده او کجا هستند!؟


تلاش ها ادامه داشت تا اینکه بچّه های بسیج بجستان او را شناسایی کردند. نام او رجب غلامیِ افغانی، از اتباع افغانستان بود. او در زیر این آسمان هیچکس را نداشت.خانواده اش را درجنگ افغانستان از دست داده بود. تنها کسی که او را بهتر از بقیّه می شناخت یک شاطر نانوا در یکی از محلّه های شهر بود. ایشان می گفت: رجب چند سال قبل به ایران آمد. در نانوایی من کار می کرد. شبها همانجا می خوابید. او از شیعیان بسیار معتقد بود. نماز اوّل وقت او هیچگاه ترک نمی شد. بعد هم با بچّه های بسیج و مسجد آشنا شد. رجب یک سال بعد از شروع کار، خمس همان پول ناچیزی که جمع کرده بود را پرداخت کرد!


بچّه های بسیج می گفتند: یک موتور داشت، مدّتی بعد آن را فروخت. پول آن را به امام جمعه داد. برای کمک به جبهه ها! امام فرموده بود: جبهه رفتن واجب کفایی است. او هم مقلّد امام بود. می گفت: اسلام مرز نمی شناسد. امام ولّی ماست. برای همین هر چه داشت فروخت و برای کمک به جبهه ها پرداخت کرد. بعد هم راهی جبهه شد. در عملیّات والفجر۹ هم به شهادت رسیده بود. تمام پیراهن او پاره و زخمی بود. گلوله ای هم به صورت او اصابت کرده بود.


امام جمعه برای مردم، این شهید غریب را معرّفی کرد. بعد از نماز جمعه تمام مردم جمع شدند. پیکر رجب را آوردند. تشییع باشکوهی برگزار شد. شاید برای هیچ شهیدی این گونه نشده بود. در ابتدای گلستان شهدا، پیکر شهید به خاک سپرده شد. حال و روز مردم خیلی عجیب بود. همه اشک می ریختند. گویی برادر خود را از دست داده اند.


در پایان مراسم، یکی از همرزمان شهید، در مورد نحوه شهادت رجب صحبت کرد و گفت: عملیّات والفجر۹ بر روی ارتفاعات کردستان در حال انجام بود. محمود کاوه فرمانده ی لشگر ویژه شهدا با حضور در منطقه عملیّاتی، کار را در خطوط مقدّم نبرد پیگیری می کرد. یکی از گردان ها به سوی پاسگاه عراقی ها حرکت کرد. آنها باید با عبور از موانع، از دو طرف به پاسگاه حمله می کردند. مرحله بعدی این عملیّات با حضور این گردان آغاز می شد. برادر کاوه منتظر نتیجه حمله گردان بود.


لحظاتی بعد خبر رسید که گردان در پشت سیم های خاردار حلقوی گیر افتاده. نمی دانم علّت چه بود!؟ یا سیم خاردار متّصل به مین بود. یا اینکه وسایل باز کردن مسیر وجود نداشت. از مکالمات پشت بی سیم معلوم بود که برادر کاوه اصرار داشت هر چه زودتر کار آغاز شود. لحظاتی بعد با حمله گردان، مرحله بعدی عملیّات آغاز شد. با تصرّف پاسگاه پیشروی بچّه ها شروع شد. عملیّات به بیشتر اهداف خود رسید. قبل از روشن شدن هوا، برادر کاوه به کنار بچّه های گردان آمد. ایشان از بچّه ها و حماسه ای که آفریدند تشکّر کرد. امّا فرمانده گردان گفت: حماسه اصلی را یک جوان بسیجی انجام داد!


بعد ادامه داد: همه ما در پشت موانع گیر افتاده بودیم. واقعاً نمی دانستیم چه کنیم. در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید! بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید!


بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند! خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود. در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود. قطرات خون از بدن او جاری شده بود. وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیّات با موفّقیّت آغاز شد. در همان لحظات، جوان را از روی موانع بلند کردیم. همینطور که خون از تمام بدن او جاری بود، دستانش را به سوی آسمان بلند کرد. می گفت: خدایا! تحمّل ندارم. شهادت را نصیبم کن. در همان لحظه، گلوله ای بر چهره نورانی او نشست!


با پایان عملیّات، برادر کاوه بر بالین این شهید قهرمان حاضر شد. برای او دعا کرد. چند جمله ای هم در وصف او صحبت نمود. بعد هم پیکر او را به همراه دیگر شهدا به عقب منتقل کردیم. جوان حماسه ساز این عملیّات که بر روی سیمها خوابید همین رجب غلامی است.


سالها از آن ماجرا گذشته. رجب دیگر در این شهر غریب نیست. او به اندازه یک شهر فامیل دارد. وقتی مردم قدرشناس، وارد گلستان شهدای بجستان می شوند، ابتدا به سراغ مزار رجب می روند، بعد به سراغ دیگر شهدا.


پایگاه بسیج مسجد جامع بجستان نیز به نام شهید رجب غلامی نامگذاری شد.

* منبع: کتاب شهید گمنام(گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی)

شهید رجب غلامی در یکی از روزهای سخت سال 1343 در روستای دهان سوخته از شهر لارستان کابل کشور تحت ستم افغانستان ، در آغوش خانواده‌ای مستضعف از نظر مادی اما غنی از لحاظ معنوی و معرفت دینی ، زیستن آغاز کرد که نام رجب را برای او انتخاب کردند .



از آنجایی که گویا خداوند متعال زندگی رجب را با سختی و زحمت عجین کرده بود ، در دوران کودکی از مادر یتیم شد و با پدر پیر خود زندگی می‌کرد . در آن زمان که کشور مظلوم افغانستان مورد تجاوز و غارت و چپاول سردمداران شرقی قرار گرفت و مردم مسلمان افغان گروه گروه برای مبارزه با کفر قیام می‌کردند و در این راه به شهادت می‌رسیدند ، رجب که به علت کوچکی توان مبارزه را در خود نمی‌دید و طاقت تحمل ظلم را نداشت ، به امید اینکه در آینده بتواند دین خود را ادا کند ، پدرسالخورده و سه برادر و دو خواهر خود را به خدا می‌سپارد و در راه خدا هجرت را بر می‌گزیند و پس از ورود به ایران اسلامی ،‌از تمام میان شهرها بجستان را انتخاب و در آنجا به کار و تلاش مشغول می‌شود .

                                            

سال 1359 که شهید وارد بجستان می‌شود بر اثر روح ایثار و از خودگذشتگی و صفا و صمیمیتی که در او وجود داشت از همان ابتدا مورد محبوبیت لایوصف جوانان بجستانی قرار می‌گیرد بطوریکه همگام با آنها عشق و علاقه وافر خود به عبادت و شرکت مداوم در نمازهای جمعه و جماعت و حضور همیشگی خود ار در مراسم دعاهای کمیل و توسل به نمایش می‌گذارد و روزها به کارگری و شبها در پایگاههای مقامت بسیج شهر در کنار دیگر جوانان به فعالیت می‌پردازد بطرویکه بعد از دو سال اکثر مردم بجستان از کوچک تا بزرگ رجب را بعنوان یکی بسیجی می‌شناختند و او را مانند فرزند و برادر خودشان به حساب می‌آوردند .

روزها سپری می‌شود و در سال 1362 مهاجر فی سبیل ا... عاشق جبهه و جنگ می‌شود توجه به خوابی که دیده است باید مفتخر به مجاهد فی سبیل ا... هم بشود و لذاست که موضوع را با محبوبترین دوست خود ، مداح اهل بیت عصمت و طهارت « برادر احمد باغبان » در میان می‌گذارد که با همکاری ایشان در زمینه ثبت نام و برنامه‌های وابسته به آن توفیق حاصل می‌کند که از آن زمان ، مدت دو سال و اندی از آخر عمر خود را جبهه‌های نبرد بسر برد .

شهید رجب از سال 1362 به بعد آیه 20 از سوره توبه را نصب العین خود قرار می‌دهد که خدا می‌فرماید : « الذین آمنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل ا... باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندا... .

بلی رجب علاوه بر جان با مال اندکش که دسترنج کارگری چند ساله‌اش هست نیز جهاد می‌کند .

کمکهای رجب به جبهه و جنگ بسیار چشمگیر است ، بعنوان نمونه : اهدائی نقدی مبلغ 1000000 ریال به ستاد کمک رسانی ، مبلغ 95000 ریال بابت سهم مبارک امام که توسط برادر احمد باغبان تقدیم امام جمعه محترم بجستان جناب حجه الاسلام سید جواد مدنی شده و این نشانه توجه شهید نسبت به مسائل شرعیه می‌باشد ، همچنین مبلغ 30000 ریال جهت نماز و روزه به یکی از آقایان روحانی می‌دهد و در وصیت نامه‌اش نیز متذکر می‌شود ، وسیله نقلیه‌اش که موتور هندا بوده است بفروشند و پول آن را به حساب جبهه واریز کنند و کمکهایی از این قبیل که خدا می‌داند و خودش.

آری اینها همه نشان عظمت روح و صفای باطن و خلوص معنوی شهید است و بس .

در این اواخر شهید رجب آنچنان با گامهایی استوار و با صلابت حرکت می‌کرد که هر بیننده‌ای به حال او غبطه می‌خورد ، او دیگر از آن خود نبود ، رجب پروانه‌ای شده بود که نور شمع هستی او را بسوی خود می‌کشید و لذاست که سوختن را احساس می‌کرد و گداختن را در راه معبود .

سرانجام رجب این فرزند پاک و مؤمن امت و امام و این پاسدار دلیر اسلام پس از دو سال و اندی ستیز بی‌امان در جبهه ها در عملیات پیروزمند والفجر 9 در شب ششم اسفند 1364 هنگامی که به گفته همرزمانش میدان مین را جهت عبور رزمندگان پاکسازی می‌کرد ، به علت حساسیت منطقه بر روی سیمهای خاردار حلقوی دراز می‌کشد تا صدها تن از روی بدنش عبور کنند و بر کفر صدامی عاشقانه هجوم برند و در این لحظه هست که رجب با احساس پیروزی و با لباسهای سوراخ سوراخ و در عین حال خون آلود بلند می‌شود و دستها بسوی آسمان ، لب به شکر خدا می‌گشاید و از او درخواست شهادت می‌نماید که ناگهان تیری بر پیشانی نورانی‌اش اصابت و با در آغوش کشیدن شهادت و ریختن خون گرم و سرخش بر تپه‌های بلند و برفگیر سلیمانیه عراق ، حقانیت و مظلومیت خود و اسلام عزیز را به اثبات می‌رساند .

آری اینچنین عزیز ما به ابدیت پیوند خورد و جاودانه‌ای شد در تاریخ و کبوتری شد راهی معراج عشق .

بحق که شهید رجب غلامی هم مهاجر فی سبیل ا... است و هم مجاهد فی سبیل ا... . روحش شاد و یادش گرامی باد .


بسم رب الشهداء والصدیقین

شهید غریب

 

الا رســیـده به اوج ولا شــهـیـد غـریـب

 

توکیستی ز چه ملکی ،کجا شهید غریب؟

چه ساده وچه صمیمی تو زیستی ای مرد

 

چـه بـا خلوص ،چه بی ادعا شهید غریب             

تو را به مسـجـد و مـحـراب بـارها دیـدم

 

همـیـشـه غـرق نـماز و دعا شهید غریب

وطن بـرای تو دیـن بود و نیک می دانـم

 

ایـا گـرفـتـه مـکـان در بـقا شهید غریب

تو زیــور دل مــایی اگــر چــه افـغـانـی!

 

در ایـن دیـار پـر از لالـه ها شهید غریب

شــهــید خفته به خونم جدا ز شهر ودیار

 

حـبـیب جمع شـهیدان مـا شهـید غـریب

تــویـی رجـب و غـلام امــام خـوبــانـی

 

کـه اسـوه تو شده مرتضا   شـهید غریب

غـریـب رفـتـی و مـظـلـوم زیـسـتـی امـا

 

رسـیـده ای بـه لـقـاء خـدا شـهید غریب

جـدا ز مـادر و خـواهـر بــدون مـام و پـدر

 

چـه آسـمـانـی وچـه بـی ریا شهید غریب

کسـی نـدیـد زتو جز سروش عرش خدا

 

که بـود آیـنـه ای از صـفـا شـهید غریب

خـدا نخـواست که تو جز مسیراو بروی

 

کشـیـد روح تـو را تـا سـما شهید غریب

هر آنـکـه دیـد مـزار تورا به ایمان گفت

 

بـگـیـر دسـت دعـای مـرا شـهیـد غریب

خـدا کـنـد کـه نـگـردیـم شـرمسار شما

 

در ایـن زمـان پـر از فـتنه ها شهید غریب

هـمه تـو را چـو بـرادر عـزیـز مـی دارنـد

 

تویـی بـه خـلـوت دل آشـنا شهید غریب

سـرود وصـف اگـر، عـنـدلـیب میگوید   .   

 

نـمی اسـت از یـم عشق شما شهید غریب

(شعرازدایی عزیزم استاد محمد عندلیب  )منبع انجمن ادبی نیستان بجستان

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهداء
وصیت شهدا
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
وبلاگ های به روز
لیست وبلاگهای به روز شده
طراح قالب