تبلیغات
شهدا شرمنده ایم... - شهید محمود اورنگی
شهدا را به خاک نه بلکه به خاطره ها بسپاریم...
. مقام معظم رهبری : شهادت بالاترین پاداش و مزد فی سبیل الله است *** هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
باسلام...
به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..." خوش آمدید.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه
فرمانده گردان ضربت الفتح تیپ 10 1شهید بروجردی(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) 

دومین فرزند یک خانواده نسبتاً مرفه بود.در سال 1340 ه ش در تبریز متولد شد . پدر ش در کار ساخت و ساز ساختمان بود و در کنار آن باغ داری ، گاوداری و خرید و فروش دام نیز فعالیت می کرد . 
در کودکی بیشتر اوقاتش را به بازی با بچه های هم سنش می گذراند و بچه پرجنب و جوش و شلوغی بود . گاهی اوقات نیز به والدین خود در باغ یا خانه کمک می کرد . سال 1346 ، تحصیلات خود را در مقاطع ابتدایی در مدرسه دهقان ( شهید هوشیار فعلی ) آغاز کرد و پس از پایان آن ، در همان مدرسه ، وارد دوره راهنمایی شد . به گفته پدرش :
ایشان به تکالیفش خوب می رسید و ما هم ایشان را در نحوة انجام تکالیف با تشویق کردن ، یاری می کردیم .
بعد از اتمام دورة دبستان و راهنمایی ، به تحصیل در دبیرستان و در رشته ریاضی و فیزیک مشغول شد ، ولی در همان سال نخست ، تحصیل را ناتمام گذاشت .

با وجود ترک تحصیل ، او فردی فعال بود و در مبل سازی و نقاشی ، همزمان فعالیت داشت . به قرآن بیش از اندازه علاقه داشت و در برابر مشکلات بسیار صبور بود و همیشه سعی می کرد مشکلات خود را حل کند .
قبل از شروع انقلاب ، با توجه به سن کمی که داشت در تظاهرات علیـه رژیم شـاه شرکت می کرد . با آغاز سال 57 ، فعالیت های سیاسی وی رنگی دیگر یافت . در کلاس آموزش قرآن در مسجد شرکت می کرد و در کلاس تیراندازی حضور یافت ، و در این رشته مهارت خاصی پیدا کرد . رفته رفته شخصیت او دچار تحول شد . به گفته برادرش : « در این زمان بود که احساس کردیم ایشان همان محمود سابق نیست . »
با پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، وی به عضویت سپاه درآمد ، در حالی که تنها هیجده بهار از سن او گذشته بود . در اوایل ورود به سپاه ، آموزش نظامی خود را از مسجد شروع کرد و بعد از آن برای آموزش و طی دورة مربی گری ، به پادگان خاصبان که پادگانی آموزشی در نزدیکی تبریز بود ، رفت . خدمت سربازی وی نیز در سپاه بود . دوستان وی در این دوره اکثراً از قشر سپاهی بودند . اورنگی در این دوره اوقات فراغت کمی داشت . بیشتر اوقات فراغت خود را در مساجد می گذراند ، یا به دیدار خانواده های شهدا ، مخصوصاً خانواده افراد مفقودالاثر می رفت . شبها به مسجد چهارسوق مارالان تبریز می رفت و به بچه ها آموزش ورزش های رزمی می داد و آنها را با اسلحه آشنا می کرد .
با شروع جنگ در سال 1359 ، محمود از همان بدو انقلاب ، وارد سپاه شد و آموزش های نظامی مختلف را که طی کرده بود ، برای دفاع از مملکت اسلامی ، عازم جبهه شد .
در مرحلة اول عملیات بیت المقدس ، با سمت فرمانده گروهان شرکت داشت .
مرحلة دوم علمیات بیت المقدس نیز سمت فرماندهی گروهان را به عهده داشت . 
در این عملیات بود که اورنگی ، وصیت نامة خود را نوشت که در فرازی از آن آمده است :
والدین عزیزم ، اگر بنده شهید شدم روی سنگ مزارم جوان ناکام ننویسید ، چرا که من با شهادت به کام خود رسیده ام .

اورنگی معتقد بود که :
این جنگ بر ما تحمیل شده و برای بیرون راندن دشمن از میهن باید در جنگ شرکت کنیم . ما مطیع ولایت امر هستیم و هر چه ایشان بگوید ، اطاعت می کنیم .
همیشه توصیه می کرد که از گروهکهای منحرف اجتناب کنید . دوستانش به کرات این جمله را از او شنیده اند : « ما تنها یک جان داریم و آن را در طَبَق اخلاص گذاشته ایم و در راه انقلاب تقدیم خواهیم کرد . »
در عملیات مختلف چهار دفعه مجروح شد ، ولی هر بار پس از مرخص شدن از بیمارستان ، بلافاصله به جبهه رفت . 
محمود ، فوق العاده در تیراندازی مهارت داشت ، به طوری که یک بار یکی از دوستاش یک دو ریالی را با دست می گیرد و محمود آن را با تیر می زند . هنگامی که از او پرسیده شد که چرا دو ریالی را نگهداشتی ، گفت : « با توجه به ایمانی که به کار وی داشتم ، نمی ترسیدم . »
مدتی بعد ازلشکر عاشورا ، به جبهه کردستان رفت و به سمت فرماندهی گردان ضربت "الفتح" منصوب شد ، و سرانجام در تاریخ 7 آبان 1363 ، در کمین ضد انقلاب و در بالای کوه به محاصره افتاد و در اثر اصابت گلوله به پشت سر و قلبش ، به شهادت رسید . در حالی که تا آن زمان ، پنجاه ماه در جبهه های جنگ حضور مستمر داشت .
پیکرمطهر آن شهید در گلزار شهدای بقائیه ( مارالان ) واقع در تبریز است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

خاطرات
حمید آقاجانی:
با توجه به این که وقتی با ایشان آشنا شدیم هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود ، ولی ایشان از آن زمان فردی زرنگ و شجاع بود و زیر بار زور نمی رفت . با هر کسی نیز دوست نمی شد ، ولی اگر با کسی دوست می شد تا پای جان با وی همقدم بود . اگر کسی با ایشان دوست می شد ، احساس می کرد که کوهی استوار پشت سرش وجود دارد .
یعقوب , برادرشهید :
در درجه اول به قرآن بسیار علاقه داشت و در درجه دوم به سپاه علاقه مند بود . به کسانی که به انقلاب خدمت می کردند نیز علاقه داشت . در عبادات بسیار متواضع بود ، در دعای کمیل ، نماز جمعه و نماز جماعات شرکت کرده و به مسائل شرعی خود کاملاً واقف بود .

حبیب آقاجانی :
قرار بود دشمن پاتک بزند که ما به خط مقدم اعزام شدیم . وقت نماز مغرب و عشاء که رسید و اذان را گفتند ، در همان هنگام دشمن شروع به پاتک کرد که محمود به نماز ایستاد و همه در تعجب بودیم . چندین خمپاره در اطراف ایشان افتاد ، ولی خدا شاهد است اصلاً جزئی هم تکان نخورد و به همان ترتیب نماز را به پایان برد .
در آن هیاهو که هر کس به فکر خود بود ، محمود به این طرف و آن طرف می دوید و به فکر بچه ها بود ، و وقتی خودمان را به خاکریز دشمن رساندیم ، ایشان گفتند هیچ کس سرش را از خاکریز بلند نکند و خودش به تنهایی دیده بانی می داد .
حمید آقاجانی:
محمود در عملیات مختلف زخمی شد ولی هیچ گاه دست از مبارزه نکشید . حتی یک بار که در اثر جراحـات بستـری شـده بود ، از بس به دکتـرها و پرستـارها اصرار کرد تا ایشـان را مرخص کردند .
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
اغلب اوقات زمزمه ذکر از لبش جارى است. قامتى رسا، نگاهى نافذ، چهره‏اى نورانى، صدایى مهربان و محکم، مجموعه هر چه خوبى و بزرگوارى و بزرگى؛ محمود اورنگى! خط مقدم نبرد است و همه رزمندگان سلاح را لحظه‏اى از خود جدا نمى‏کنند. اما اغلب اوقات او را مى‏بینم، تسبیحى در دست دارد و ذکر مى‏گوید. اگرچه از گذشته‏هاى خود با کسى سخن نمى‏گوید و سعى مى‏کند بى‏نام و نشان باشد، اما اکثر بچه‏ها او را مى‏شناسند، حتى آنهایى که او را ندیده‏اند، نیز مى‏شناسندش. خود من ندیده، ذکر اوصافش را شنیده بودم: بچه مارالان است. در روزهاى آشوب و انقلاب، بى‏هراس از زندان و شکنجه مأموران رژیم طاغوت، هر روز تظاهراتى به راه مى‏انداخت. از اولین روزهاى تشکیل سپاه، لباس پاسدارى پوشیده است و با رهنمودهاى آیت‏ا... قاضى طباطبایى و آیت‏ا... مدنى نقش مؤثرى در مبارزه با عناصر ضد انقلاب در تبریز ایفا کرده است.
با شروع بلواى کردستان و فعالیت ضد انقلاب براى تصرف شهر پاوه، جزو اولین رزمندگان به پاوه عزیمت کرد و در پاکسازى شهر از عناصر ضد انقلاب کوشش بسیار از خود نشان داد. در جریان نبرد با ضد انقلاب به شدّت مجروح شد...
در اولین روزهاى آغاز جنگ تحمیلى با جمعى از پاسداران عازم سوسنگرد شد و به همراه یاران خود در مدافعه از این شهر، مقاومت و رشادت شگفت‏انگیزى از خود نشان داد...
ما تازه به جبهه آمده‏ایم. هنوز به آتش و انفجار و باران گلوله عادت نکرده‏ایم. هر لحظه منتظر حادثه‏اى هستیم. اما محمود یکپارچه آرامش و طمأنینه است. وقتى مى‏بینم همچنان خونسرد و آرام و تسبیح به دست، در خط تردد مى‏کند. به خودم شک مى‏کنم. با این طمأنینه و آرامش، جسارت و شجاعت خاصى دارد. حضور او در خط باعث تقویت روحیه نیروهاست.
چند شب پیش دیدیم جنازه‏اى را کشان کشان مى‏آورند. محمود بود و دوستش کریم چریک. جنازه عراقى بود. در جنازه اثرى از گلوله و جراحت دیده نمى‏شد. بالاخره خود محمود تعریف کرد که: به مواضع عراقى‏ها نفوذ کردیم. جنازه مشغول نگهبانى بود! از پشت دستم را بر دهانش گذاشتم که سر و صدا نکند. بعد از لحظاتى افتاد. دیدم از ترس مرده است و جنازه‏اش را آوردیم.
هر روز رمضان عاشوراست. صدها دستگاه تانک از روبرو به سوى ما مى‏آید. تانک‏ها با آرایشى منظم پیش مى‏آیند و خاکریز خودى را با تیر مستقیم مى‏کوبند. هر لحظه صدها گلوله تانک سینه خاکریز را مى‏شکافد. نیروهاى ما خسته از یک شبانه‏روز نبرد بى‏امان حتى یک لحظه نیز استراحت نکرده‏اند. آتش بى‏امان تانک‏ها از یک سو و آتش یک ریز توپخانه و خمپاره از سوى دیگر بر سرمان مى‏ریزد. هر لحظه قامتى بر خاک مى‏افتد. هر لحظه صداى مجروحى را مى‏شنوم. چشم‏ها به سوى آسمان دوخته مى‏شود. عرصه قیامت است. تانک‏ها پیش مى‏آیند و خاکریز را مى‏کوبند. لحظه به لحظه از ارتفاع خاکریز کاسته مى‏شود. شانه‏هاى خاکریز فرو مى‏ریزد. اگر سرى از خاکریز بالا شود، با تیر مستقیم از پیکر جدا مى‏شود. هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده مى‏شود. دیگر عده شهیدان را نمى‏دانیم. آنان را که هنوز زنده‏اند، مى‏توان شمرد. من، اورنگى و معدودى دیگر. مى‏ایستیم تا زیر شنى تانک‏ها له شویم. کجایند فرشتگانى که در بدر به یارى پیغمبر و سربازان اسلام آمدند؟ ... چشم‏ها به سوى آسمان دوخته مى‏شود: (اللهم کن لولیک الحجةبن‏الحسن). زمزمه‏هاى واپسین مجروحین را مى‏شنوم. تانک‏ها نزدیک‏تر مى‏شوند. ناگهان همه جا در ابهام و غبار فرو مى‏رود. طوفانى غریب پا مى‏گیرد. همه جا استتار مى‏شود. تانک‏ها کور مى‏شود. امداد آسمانى را با چشم خود مى‏بینم. اشک از چشمانم فرو مى‏ریزد. سرا پا شوق سجده‏ام. مى‏خواهم سر به سجده بگذارم و جان بسپارم. لک الحمد... باقى نیروها در پناه طوفان خود را مهیا مى‏کنند و موضع مى‏گیرند. طوفان که فرو مى‏نشیند تانک‏ها بیشتر از پیش نزدیک شده‏اند و اگر همچنان پیش بیایند، تا لحظاتى دیگر از نعش خاکریز ما مى‏گذرند. تنى چند از بچه‏هاى آرپى‏جى زن شهید شده‏اند و آرپى‏جى‏ها بر زمین افتاده است. محمود یکى از آرپى‏جى‏ها را برمى‏دارد و مى‏آید به طرف من. همان آرامش شگفت بر چهره‏اش پیداست.
- هر کدام از تانک‏ها را که مى‏گویى، آن را مى‏زنم!...
صدایش محکم است. آرامشى است که ریشه در روحش دارد. دو سه روز پیش که اشتباهى از منطقه خودى فراتر رفته بودیم، با سه دستگاه خودروى پر از نیروى عراقى روبرو شدیم. دو نفر در مقابل آن همه نیرو. حتم دارم هر کسى بود، خود را مى‏باخت. محمود با خونسردى تمام خودروها را به رگبار بست... و اکنون با همان آرامش خطابم مى‏کند:
- هر کدام از تانک‏ها را که مى‏گویى، آن را مى‏زنم!.

اوّلین تانک.
با اوّلین موشک آرپى‏جى محمود، اولین تانک شعله‏ور مى‏شود، دوّمین موشک، سینه تانک دیگرى را مى‏شکافد و .
با انهدام تانک‏هاى دشمن بچه‏هاى باقى مانده گردان، روحیه مى‏گیرند. تانک‏هاى دشمن که فاصله چندانى با خاکریز ما ندارند، متوقف مى‏شوند. محمود بعد از شلیک هر موشک، موشک دیگرى را در گلوى آرپى‏جى مى‏گذارد. با هر موشک محمود، تانکى شعله‏ور مى‏شود. بچه‏ها فریاد مى‏زنند: اللَّه‏اکبر! و تانک‏هاى دشمن که تا لحظاتى قبل به پیش مى‏آمدند، اینک از خاکریز ما فاصله مى‏گیرند.
چهره محمود در پرده‏اى از غبار مى‏درخشد. از اولین روزهاى شروع جنگ خود را به جبهه رسانده است و از آن زمان در جبهه ماندگار شده است. بچه‏هاى قدیمى جبهه او را به خوبى مى‏شناسند. فرمانده است. اما حرکات و رفتارش مثل یک نیروى عادى است. به سنگرها مى‏رود و با نیروها صحبت مى‏کند. گاهى بچه‏ها از او مى‏خواهند تا خاطره‏اى بگوید و محمود از سوسنگرد مى‏گوید. از روزهایى که انبوه نیروهاى زرهى و پیاده عراق براى تصرف سوسنگرد هجوم مى‏آوردند و مدافعان این شهر بیش از 200 نفر نبودند: تانک‏ها پیش مى‏آمدند و نیروهاى پیاده دشمن در پناه آتش تانک‏ها پیشروى مى‏کردند. نیرو نبود، مهمات نداشتیم. با ام یک و ژ - 3 از شهر دفاع مى‏کردیم و سنگین‏ترین سلاح ما آرپى‏جى بود.
همه او را به عنوان رزمنده‏اى بى‏باک و زبده مى‏شناسند. در مسلم بن عقیل مسوول محور بود و با این حال بیشتر از 20 سال از عمر او نمى‏گذشت. در زیر باران توپ و خمپاره، با خودرویى که توپ 106 بر آن سوار بود، به تمام نقاط محور تردد مى‏کرد. در فتح‏المبین و بیت‏المقدس و رمضان شجاعت و لیاقت فرماندهى‏اش به اثبات رسیده بود و با اینکه 20 سال بیشتر نداشت، آقا مهدى مسوولیت محور را به او سپرده بود و او با تمام وجود براى اجراى دستورات آقا مهدى تلاش مى‏کرد.
اینک نظر فرماندهان جنگ بر آن است که عملیاتى در منطقه سر پل ذهاب انجام شود. محمود در حضور آقا مهدى به منطقه بمو عزیمت مى‏کند. آقا مهدى پس از بررسى‏هاى لازم به محمود مأموریت داده است تا سلاح‏هاى مورد نیاز را در منطقه مستقر نماید.
شبانه با محمود براى اجراى دستور آقا مهدى حرکت مى‏کنیم. محمود با تجربه‏هایى که حاصل چندین سال نبرد است، در اجراى دستور آقا مهدى با نهایت دقت و تدبیر عمل مى‏کند. تمام جوانب کار را مى‏سنجد و آنگاه تصمیم مى‏گیرد. در طول مسیر حرکت از روستایى مى‏گذریم. به خانواده‏اى برمى‏خوریم که فقر و هلاکت بر زندگى‏شان سایه انداخته است. شاید حتى نانى براى خوردن ندارند. چیزى از دستمان برنمى‏آید. از طرفى مأموریت مهمى را انجام مى‏دهیم و معطل شدن جایز نیست. روستا را پشت سر مى‏گذاریم اما مى‏بینم که غبار اندوه چهره محمود را دربر گرفته است. به هر حال مأموریت خود را شبانه پایان مى‏رسانیم. صبح محمود را مى‏بینم که مقدارى آذوقه و غذا و خوردنى آماده کرده است. مى‏گوید: بیا به آن روستا برویم و اینها را به آن خانواده مستمند تحویل بدهیم.
نسیم پاییزى از کوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پیر و جوان به خیابان‏ها ریخته‏اند. اندوه و اشک و عزا. نه اندوهى که از مرگ کسى که در بستر مرده است، نه اشکى که به رسم معمول در عزا از دیده فرو چکد... حضور انبوه پاسداران سپاه سردشت ابهتى دیگر به مراسم بخشیده است.
سیل خروشان مردم به حرکت در آمده است. شهیدى تشییع مى‏شود: فرمانده گردان ضربت تیپ 110 شهید بروجردى.
همه با هم از شهید مى‏گویند، از شهیدى که تشییع مى‏شود. همه مى‏شناسندش. اما باز مى‏خواهند بیشتر بشناسندش.
- از مدتى پیش که به اینجا آمده، نفس ضد انقلاب را بریده است.
- بچه آذربایجان است.
- در جنوب بوده، بعد از خیبر به اینجا آمده است.
فرمانده گردان ضربت را بر شانه‏ها مى‏برند. بچه‏هاى سپاه، پیشمرگان کرد و انبوه مردم، قلب خود را بر شانه نهاده‏اند و تشییع مى‏کنند. زمزمه‏هایى شعله‏ور گلویم را مى‏سوزاند: کجا مى‏روى با انصاف! خوب ما را گذاشتى و مى‏روى. هنوز این مردم زجر کشیده، نیازمند توأند... نام تو، صداى تو، حضور تو، براى ضد انقلاب کابوس وحشت بود. برخیز...
- رئیس! حالت چطور است؟ برخیز برگردیم به خط... برخیز...
این صداى توست محمود؟
یادت هست؟ من که لحظه لحظه خاطره‏ها را به یاد دارم. فرداى عملیات (مسلم‏بن عقیل) بود، سرم داشت مى‏ترکید. موج خورده بودم. ترکش هم که خوردم، حالم آشفته شد. بچه‏ها مرا به اورژانس بردند. زخم‏ها را بستند و مى‏خواستند به بیمارستان انتقالمان بدهند. دلم عجیب گرفته بود. هنوز عملیات ادامه داشت. مى‏دانستم که پاتک‏هاى سنگین دشمن آغاز خواهد شد. سرم مى‏ترکید و زخم گلویم مى‏سوخت، دلم پیش بچه‏ها بود. فراز سلمان کشته...
- رئیس! حالت چطور است؟...
رئیس! تنها تو بودى که مرا رئیس مى‏خواندى. انگار صداى تو التیام زخم شد. دردها از یادم رفت.
- بد نیستم محمود...
- برخیز برگردیم به خط...
برخاستم. حالم خوش نبود. اما در کتار تو مى‏توانستم برخیزم و دوباره به خط برگردم. دکتر آمد: کجا؟ گفتم: من برمى‏گردم به خط... عملیات ادامه دارد... تو مى‏خندیدى. دکتر دستم را گرفت: من اجازه نمى‏دهم با این وضع برگردید، شما باید به بیمارستان منتقل شوید. مرا به بیمارستان بردند و تو برگشتى به خط. بعدها شنیدم که چه دلاورى‏ها کرده‏اى محمود! 
نسیم پاییزى از کوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پیر و جوان به خیابان‏ها ریخته‏اند شهیدى تشییع مى‏شود. فرمانده گردان ضربت تیپ 110 شهید بروجردى... تابوت را در پرچم پیچیده‏اند؛
تاریخ شهادت: 1363/8/7
مى‏گویند با یک گروهان از بچه‏هاى ضربت کمین خورده‏اى. و این براى من خبرى است روشن، که با تو رو در رو نمى‏توانستند، به نبرد آیند... کمین... آنان که در کردستان جنگیده‏اند، معناى کمین را مى‏دانند. اگر یک گروهان نیرو به کمین افتد، به سختى ممکن است که چند نفر از معرکه به سلامت بیرون آیند. اما مى‏گویند تو با همان آرامش و طمأنینه و تدبیر نیروهایت را از معرکه رهانیدى. مى‏گویند با هر تیرت، نفرى از ضد انقلاب به مرگ مى‏رسید. و تو تنها، تنهاى تنها در مقابل انبوه مزدوران به نبرد ایستادى تا نیروهایت از چنبره کمین خارج شوند. تو تنها بودى اما مزدوران مى‏پنداشتند دهها نفر در مقابلشان ایستاده است. آرى تو به تنهایى به جاى ده‏ها نفر جنگیدى. پایت تیر خورده بود، تیرهایت تمام شده بود و با اسلحه کمرى مى‏جنگیدى. مزدوران در نهایت خشم و کین سنگرت را به محاصره درآوردند. جنگیدى تا آخرین تیر از گلوى سلاحت گذشت. تو بودى، تنها و جراحت خورده. خوش بودى که نیروهایت را از معرکه رهانیده‏اى... خود مانده بودى تنها. جراحت خورده، و تا آخرین تیر، نبرد را به سر رسانده بودى. مزدوران با هراس و خشم اندک اندک به سنگرت رسیدند. تیرهایت تمام شده بود، زخمى بودى و آنها هنوز مى‏ترسیدند. تو در سنگر افتاده بودى خسته و مجروح، و مزدوران بالاى سرت رسیدند... چشمانت را گشودى. اسلحه مزدورى بالا آمده بود تا تیر خلاص را رها کند...
در آن لحظه زمزمه‏ات چه بود محمود... اللهم کُن لولیک الحجةبن الحسن...
منبع:"قامت حماسه "نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی
منابع:

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهداء
وصیت شهدا
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
وبلاگ های به روز
لیست وبلاگهای به روز شده
طراح قالب