تبلیغات
شهدا شرمنده ایم... - شهیدمجید زین الدین
شهدا را به خاک نه بلکه به خاطره ها بسپاریم...
. مقام معظم رهبری : شهادت بالاترین پاداش و مزد فی سبیل الله است *** هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
باسلام...
به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..." خوش آمدید.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه
فرمانده اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشكر 17علی‌بن ابیطالب(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1343ه ش در تهران متولد شد و در خانواده ای مبارز و منتظر كه در روزگار دراز ستم شاهی زندگی را در حال تعب و شدائد گذرانده و چشم براه انقلابی بودند كه به این دوران خمودی و سیاهی پایان بخشد تربیت گردید.
مجید بیش ا زسیزده سال نداشت كه در كوران حوادث انقلاب علیه طاغوت قرار گرفت و با كمك برادرش شهید مهدی زین الدین به انتشار اعلامیه ها و نوارهای امام مدظله كه پدرش در اختیارش قرار می داد پرداخته و در درگیری های خیابانی و تظاهرات در شهر مقدس قم شركت فعال می نمودند…… 

حوادث فشرده پس از به ثمر رسیدن انقلاب خونین اسلامی یكی پس از دیگری فرا رسیدند. حوادثی كه هركدام برای یك قرن زمان كافی بود و در مدتی كوتاه خود را نمایاند. در یوزگان استكبار و غلامان حلقه بگوش استعمار در صبح پیروزی انقلاب بر سینه ملت بپا خاسته تاختند و نیزه های خود را بر قلب امت ما و بر خاك شهرهای بی دفاع ما فروبردند. شهید مجید زین الدین كه از یكسو سازنده انقلاب بود نتوانست نسبت به مسائل انقلاب بی تفاوت بماند و از این روی دوره دبیرستان را با دغدغه جنگ و حضور در جبهه های مختلف گذرانده بود. پس از آن به عضویت سپاه پاسداران در لشگر علی ابن ابیطالب (ع) كه برادرش مهدی فرماندهی آن را بعهده داشت درآمد و به واسطه آن جوش و خروش و استعدادی كه در وی بود بسرعت مراحل كمال را در ابعاد مختلف خصوصا در بعد رزمی طی كرد و در قسمت اطلاعات و عملیات مشغول فعالیت گردیده و در لشگر 17 مسئولیت فرماندهی یكی از تیپ ها را بعهده گرفت. او در بین رزمندگان چهره ای محجوب ،موثر، و در بین دوستان و خویشان و خانواده مایه آرامش وغمخوار دیگران بشمار میرفت. قدرت بدنی و بازوان پرقدرتش، تبحر وی در فنون مختلف رزمی انفرادی وی را از دیگران متمایز ساخته بود و همه این صفات همراه با شجاعت و تقوی و ایمان قلبی اش از او مجاهدی ساخته بود كه یك تنه تا عمق مواضع دشمن نفوذ می كرد، از جنگلها و كوهها و دشت ها در زیر دید دشمن عبور می نمود و به جمع آوری اطلاعات و شناسایی مواضع دشمن می پرداخت.
شهید مجید زین الدین در پی شركت در بسیاری از عملیاتها كه آخرین آنها عملیات غرورآفرین خیبر بود ایثار و اخلاص خود را به اوج مراتب رساند و عاقبت به منزلگه مقصود شتافت و بهمراه برادرش مهدی زین الدین بسوی دیار قرب الهی پرگشود و به جمع محفل عاشقان الله پیوستند.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران قم ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید




خاطرات
مصاحبه با پدر شهیدان زین الدین
بر آنیم تا قدری در سایه سار استقامت‏شهید دادگان بیارامیم و با تنفس در فضای اخلاصشان جان بگیریم . عزیزان شهید داده آن قدر سخاوتمندند كه دیگران را رخصت‏بوییدن گل‏هایشان می‏دهند و باغچه بهاری خود را بر همگان می‏گسترند ; این باغچه گسترده است‏به پهنای تاریخ و این لاله‏ها هدایت گر همیشه راهند .
به خانه‏ای همیشه سبز آمده‏ایم تا با مسافری از كاروان زینبیان علیها السلام، مادر فرمانده فداكار و مخلص لشكر 17 علی ابن ابیطالب (ع) ، شهید مهدی زین الدین و برادرش مجید، به گفتگو بنشینیم .

می‏خواهیم كمی از خودتان برایمان بگویید .
خدمتتان عرض كنم كه: بنده در اصفهان متولد شدم ; در خانواده‏ای مذهبی و بسیار متعصب و آگاه به زمان .
فكر می‏كنم همه نقش اساسی در رابطه با اعتقادات من را مادرم به عهده داشته است .
ایشان از كودكی، سحر قبل از اذان صبح، دست مرا می‏گرفتند و می‏بردند به مسجد «سید» اصفهان كه مسجدی تاریخی و معنوی است .
امام جماعتی كه برای نماز تشریف می‏آوردند، ویژگی خاصی داشتند . ایشان آیت الله شفتی از فرزندان آن سید بزرگواری بودند كه این مسجد را با آن معنویت‏خاص خودشان بنا كرده بودند . ویژگی آیت الله شفتی این بود كه، قبل از اذان صبح، می‏آمدند زیر آسمان، زیارت ال یس می‏خوانند . بعد هم می‏رفتند داخل شبستان و نماز شب و نماز صبح را با سوره «سبح اسم ربك اعلی‏» به جای می‏آورند .
این رفت و آمدهای سحرگاهان موجب می‏شد كه مسائل اعتقادی و مذهبی را خوب فرا گیرم . و در دامن آن مادر پاك و با فضیلت آموختم كه باید نماز اول وقت نمازهای یومیه را خوب یاد بگیرم و خوب انجام دهم . در زندگی فردی و اجتماعی ایشان برای من مثل یك رهبر بودند، و مسائل را به ما می‏آموختند البته قرآن را خودم آموختم .



در چه سنی ازدواج كردید؟
هنوز كلاس پنجم بودم كه همین حاج آقا، یعنی اولین خواستگاری كه برای من آمد، چون از نظر مذهبی و خانوادگی بسیار متشخص و متدین بودند، لحاظ كردند كه این مورد خوب هستند و من را در سن یازده سالگی به ازدواج ایشان در آوردند .
شروع زندگی من در تهران بود كم كم مبارزات علیه شاه، شروع شده بود و حاج آقا، مذهبی بودند، و در طول زندگی خیلی با شاه مبارزه كرده بودند . بچه‏ها یك یك به دنیا می‏آمدند تا این كه قرار بود آقا مهدی دنیا بیاید ایشان فرزند سوم من بود . آقا مهدی كه به دنیا آمد، از همان ابتدا ویژگی‏های خاصی را در وجودش می‏دیدم .
همه بچه‏ها خوب بودند از نظر نماز، یادگیری، علاقه به قرآن و اهل بیت ، ولی ایشان حالت‏های خاصی داشتند . بعد آقا مجید به دنیا آمد . تفاوت سنی این دو 5 سال بود ولی چون آنها پسر بودند بیشتر با هم بودند، به مسجد و نماز جماعت‏با هم می‏رفتند .



حاج آقا زین الدین چه كارهایی بیشتر انجام می‏دادند؟
حاج آقا هم كه فقط كارشان مبارزه بود . یا رساله‏های امام را كه در خرم آباد به چاپ می‏رسید، پخش می‏كردند . یا مخفیانه نوارهایی كه از حضرت امام یا از مبارزین كه منبر می‏رفتند و منبرهای داغی داشتند تهیه می‏كردند و برای جوان‏های خرم آباد می‏گذاشتند . این كار را بیشتر آقا مهدی انجام می‏داد .

از آقا مهدی برایمان صحبت كنید؟
آقا مهدی، دو سال زودتر از موعد، «دیپلم گرفتند» ، با نبوغی كه داشتند درس‏ها را جهشی خواندند . از این رو، وقتی پدر را تبعید كردند، ایشان كنكور شركت كرد و در دانشگاه شیراز، كه آن زمان دانشگاه پهلوی بود و بهترین دانشگاه ایران، رتبه چهارم را كسب كرد . ولی به علت تبعید پدر این سنگر بسیار مهم ما در خرم آباد خالی شده بود . به نظر آقا مهدی این كار مهم‏تر از دانشگاه رفتن ایشان بود . ایشان چون مذهبی بودند، كمتر می‏گذاشتند بچه‏های مذهبی تا آنجایی كه ممكن بود وارد دانشگاه بشوند . با این حال ایشان «الاهم فالا هم‏» كردند و از دانشگاه انصراف دادند و پشت‏سر پدرشان ماندند و به ما تلگراف زدند كه من انصراف خودم را به دانشگاه اعلام كردم و در مغازه پدر یعنی كتاب فروشی می‏مانم .
زمانی كه اعتصاب‏ها و راهپیمایی‏ها شروع شد، ایشان با بعضی از دوستانش، كه البته بسیار قلیل بودند صحبت می‏كردند . اینها تلفن‏های متعددی را در نظر می‏گرفتند و به مغازه دارها می‏گفتند فردا در سراسر ایران اعتصاب است، شما هم باید اعتصاب كنید .
مدتی كه در كردستان بودیم، بچه‏ها زبان كردی را یاد می‏گرفتند . برای ما خیلی هم سخت نبود با این كه شاه فكر می‏كرد اگر ما را در تبعید نگه دارد، به خصوص در سقز كه اهل سنت‏بودند و فرقه‏های مختلف به خصوص، مالكی و شافعی و حنبلی، برای ما دشوار خواهد بود .
در آنجا جلسه قرآن برای اهل سنت گذاشتیم، بسیار هم استقبال شد به طوری كه دخترها به دور از چشم والدینشان با روسری به جلسه می‏آمدند ; ساواك به آنان گفته بود اگر دخترهای شما با این‏هایی كه تبعید هستند رفت و آمد كنند، ما شما را هم زندانی و دستگیر می‏كنیم .

خب حالا كه بحث‏به این جا رسید بد نیست كه سفرتان را به نجف برایمان بگویید .
سال 56 یا 57 بود، حاج آقا، یك سری كارهایی با حضرت امام داشتند . لذا مشرف شدیم نجف . آن موقع دخترم هنوز دیپلم نگرفته بود . من چند سؤال از ایشان داشتم . رفتن به خدمت‏حضرت امام بسیار مشكل بود ; چون زیر نظر بودند، هم از سوی سازمان امنیت ایران و هم استخبارات مخصوص خود آنها . در حرم مطهر حضرت امیر (ع) با یكی از شاگردانم بودیم، كه ایشان گفت: هر طور هست‏باید امام را ببینم . البته، حضرت امام تشریف می‏آوردند حرم و می‏نشستند، نیم ساعت قرآن می‏خواندند . كسانی كه می‏خواستند ایشان را ببینند همین طور می‏دیدند . كسی نمی‏توانست‏خیلی با ایشان تماس بگیرد، فقط این كه دستشان را ببوسد . این خانم خیلی گریه می‏كرد شما من را ببرید خدمت امام . بهش گفتم: الان شب است . ساعت 11 . با توجه به مشكلاتی كه هست نمی‏شود برویم . من هنوز سنی نداشتم و خیلی جوان بودم . خانمی كنار ما نشسته بودند، گفتند: كجا می‏خواهید بروید؟ گفتم: می‏خواهیم برویم خدمت امام . گفت: پسر من عكاس ایشان است او را پیدا می‏كنم تا شما را نزد ایشان ببرد . انگار خدا این خانم را ملكی فرستاده بود كه ما خدمت ایشان برسیم .
بالاخره ما رفتیم و منزل را پیدا كردیم . در زدیم، حاج احمد آقا . خدا رحمتشان كند در را باز كردند، گفتند: چی كار دارید؟ گفتیم: آمدیم آقا را زیارت كنیم . ما از ایران آمدیم .
فرمودند: آقا خوابیده‏اند . گفتم: به هر حال تا اینجا آمدیم، هر جور خودشان صلاح می‏دانند . ایشان رفتند منزل و برگشتند . فرمودند: بفرمائید منزل . آقا فرمودند: بیایید داخل . امام را دیدیم كه از تخت دارند می‏آیند پایین . واقعا خوابیده بودند ولی در آن موقعیت ما را رد نكردند .
پا شده بودند . لباس پوشیدند . قبا و عبا عمامه گذاشتند . خیلی رسمی . برای ما دو تا زن جوان كه حالا معلوم نیست كی هستیم! بسیار عجیب بود، بالاخره تشریف آوردند و به من اشاره كردند بفرمایید .
سؤال هایی كه من از ایشان كردم یكی این كه، من صرف و نحو را شروع كرده بودم و داشتم كتاب جامع المقدمات را به آخر می‏رساندم، به هر حال مبتدی بودم . خدمت امام گفتم: آقا من مبتدی هستم اما كلاس هایی را هم دائر كردم . نمازهای مردم را درست می‏كنم . ارشاد می‏كنم . گاهی احكام برای مردم می‏گویم . اما می‏خواهم ببینم، این كار من واقعا درسته كه حالا من نه شرح لمعه‏ای خواندم و نه دروس دیگر، وارد احكام شدم . فرمودند: جلسات خود را ادامه بدهید . ایشان به من اجازه دادند كه جلسه داشته باشم . این خودش یك توفیق الهی برای من بود .
بعد از ایشان اجازه خواستم كه دخترم به دانشگاه بروند یا نه؟ گفتم: آیا ایشان به دانشگاه برود؟ چون الان آماده است . از نظر حجاب در شهری كه ما هستیم همه بی حجاب و كم حجاب هستند، ولی ایشان با پوشیه و چادر مشكلی و حجاب كامل هستند حتی سر كلاس می‏نشیند و از نظر مسائل شرعی آنچه را باید بداند می‏داند . متشرع هست . اجازه می‏فرمایید . فرمودند: نه، چون الان حاكم ظالم است و دانشگاه هم مفسده دارد من اجازه نمی‏دهم .
برای تاكید گفتم: خیلی متشرع است، فرمودند: اگر خودت تضمین می‏كنی كه مفسده‏ای نداشته باشد بفرست . ولی وقتی حضرت امام فرمودند، نه! من چه تضمینی می‏توانستم بكنم برای حكومتی كه امام تشخیص داده بوند باید برانداخته شود .
بعد از توصیه‏ها ایشان یك كتاب حكومت اسلامی و رساله خودشان را هدیه كردند كه از روی حكومت اسلامی تكثیر بشود و در اختیار مردم قرار بگیرد . البته این كتاب‏ها از نظر ساواك آنجا و ساواك ایران ممنوع بود و خارج كردن آنها از مرز بسیار سخت‏بود .




چگونه این كتاب‏ها را به ایران آوردید؟
شب آمدیم هتل . من این كتاب‏ها را به خانم پیری كه از كاروان ما بودند و گفتم چون ساك ما جا نداره و چیزی زیادی جا نداره و چیزهای زیادی برداشتیم، باشد پیش شما، البته كتاب‏ها را بسته بندی كرده بودم .
گفتم، چون ما جوان هستیم . ما را می‏گردند اما ایشان چون پیر زن هستند كاری با او ندارند و اهمیت نمی‏دهند . آن هم قبول كرد . اما خانم‏های دیگری كه در اتاقمان بودند، این خانم را وسوسه كردند و گفتند: فهمیدی این خانم چی به شما داد؟ ! می‏خواستی آن را باز كنی . ایشان هم باز كردند و كتاب‏ها را دیدند و گفتند: زود همین الان برو، پس بده اگر ببینند، شما را می‏گیرند . پیر زن هم گفت: من نمی‏توانم اینها را بیاورم . باشه پیش خودتان .
آوردم و به حاج آقا گفتم: حالا چی كار كنیم . الان بد شد . شاید كتاب‏ها پیش خودمان هم بود، نمی‏دیدند اما حالا دیگه برملا شده است و همه می‏فهمند . در اینجا حضرت علی (ع) به داد ما رسید . كتاب‏ها را برداشتیم رفتیم حرم و لا به لای قرآن‏ها گذاشتیم و آمدیم تا این كه روزی كه می‏خواستیم برویم . آمدیم رفتیم حرم . حاج آقا رفتند سراغ كتاب‏ها دیدند سر جای خودش هست . برداشتند و آوردند گذاشتیم توی ساك‏ها آیه «وجعلنا» خواندیم . به هر حال، خیلی راز و نیاز كردیم كه اینها را نبینند خلاصه گشتند، ندیدند و نگرفتند . ما اینها را وارد ایران كردیم و بحمدلله استفاده شد .

كی به قم بازگشتید؟
بعد از آن مجددا رفتیم به سقز در كردستان به كار تبلیغ ادامه دادیم تا سرانجام باز مهاجرت كردیم و آمدیم قم و از سال اولی كه هنوز انقلاب پیروز نشده بود، آمدیم قم و تا حالا در اینجا هستیم . بچه‏ها كارهایی می‏كردند . اعلامیه پخش می‏كردند .
گاردی‏هایی كه می‏آمدند اطراف حرم و مردم را متفرق می‏كردند و می‏زدند و می‏گرفتند . ما شنیدیم كه بعضی از آنها یهودی بودند . یعنی از اسرائیل آمده بودند . یكبار مجید آقا را هم گرفتند . هنوز انقلاب پیروز نشده بود .
یكی دو كارتن را آقا مهدی قرار بود ببرد تهران، می‏خواست‏سوار ماشین بشود حاج آقا گفتند: می‏ترسم این بچه را بگیرند .
حاج آقا گفتند: خودم را بگیرند بهتر از این كه این بچه را بگیرند . خودشان رفتند و اتفاقا وسط راه ایشان را گرفتند به خاطر همین اعلامیه‏ها و چیزهایی كه دستشان بود ایشان را زندان كردند .
وقتی ایشان را گرفتند فهمیدیم كه دیگه نباید اینها را نگه داریم . من، دخترها، آقا مجید، آقا مهدی این‏ها را پخش می‏كردیم . بدون این كه فكر كنیم كجا داریم می‏ریزیم . به كی می‏دهیم . هیچی برای خودمان باقی نماند كه حالا اثری باشد . الحمدلله انقلاب پیروز شد .




منبع: سایت جامع دفاع مقدس

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهداء
وصیت شهدا
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
وبلاگ های به روز
لیست وبلاگهای به روز شده
طراح قالب