تبلیغات
شهدا شرمنده ایم... - شهید مصطفی احمدی روشن
شهدا را به خاک نه بلکه به خاطره ها بسپاریم...
. مقام معظم رهبری : شهادت بالاترین پاداش و مزد فی سبیل الله است *** هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
باسلام...
به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..." خوش آمدید.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه
مصطفی احمدی روشن در 17 شهریور 1358 چشم به جهان گشود.

در سال 1377 در رشته مهندسی شیمی وارد دانشگاه صنعتی شریف می شود.

وی از بسیجیان فعال بود و در دوران دانشجویی به عنوان معاون فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه شریف فعالیت می نمود.

شهید احمدی شخصی ولایتمدار و از شاگردان آیت الله خوشوقت استاد اخلاق تهران بوده است.

در سال 1381 در رشته مهندسی شیمی موفق به دریافت مدرك كارشناسی گردید.

وی دانشجوی دكترای دانشگاه صنعتی شریف و از نخبگان این دانشگاه به شمار می رفته است. این شهید كه به عنوان استاد دانشگاه نیز فعالیت می كرد دارای چندین مقاله ISI به زبان های انگلیسی و فارسی بوده است. 

شهید احمدی روشن عضو هیئت مدیره یكی از شركت های تامین كالای نیروگاه هسته ای نطنز اصفهان بود كه در زمینه تهیه و خرید تجهیزات هسته ای فعالیت داشت.

این شهید بزرگوار در هنگام شهادت معاون بازرگانی سایت نطنز بوده است. معاون بازرگانی سایت نطنز شخصی شوخ و باصفا و در عین حال در مدیریت جدی و قاطع بوده است. 

به گفته دوستان وی، شهید احمدی روشن فردی ولایتمدار، اخلاق مدار و شوخ طبع بود، شهادت آرزوی شهید احمدی روشن بود، او از شهادت نمی ترسید و امروز به آرزویش رسید. 
شهید احمدی همیشه می گفت دعا كنید تا من شهید شوم و اگر شهید شدید دست من را هم بگیرید. 


شهید احمدی دارای روحیه بسیجی و جهادی بود. او فردی خاص بود و دشمنان خوب فهمیدند كه چه كسی را ترور كنند. وی اهل نماز اول وقت بود. ایشان دارای پشتكار بالا، پرتوان، پرتلاش، پرانرژی و توانمند در عرصه اجرایی و علمی بود. او در خط ولایت و سرسپرده بود، همیشه می گفت دعا كنید مثل ابراهیم مالك اشتر نشوم و مختار را تنها نگذارم. شهید احمدی در راهپیمایی عظیم 9 دی حضور داشت و یك ولایتمدار به معنای واقعی بود، او شیفته رهبر معظم انقلاب اسلامی بود.

شهید احمدی روشن صبح چهار شنبه 21 دی ماه 90 بر اثر انفجار یك بمب مغناطیسی در خودروی خود در میدان كتابی ابتدای خیابان گل نبی تهران بدست عوامل استكبار به شهادت رسید.

از شهید احمدی روشن یك فرزند به نام "علی" به یادگار مانده است.

دقایق اول هویت و سمت فرد ترور شده در رسانه‌ها مجهول بود. ساعتی طول نکشید که رسانه‌ها، فرد ترور شده را مصطفی احمدی‌روشن معاون بازرگانی سایت هسته‌ای نطنز اعلام کردند.
 
یک ماه نشد که عکس این دانشمند هسته‌ای در آمریکا به روی دست‌ها بالا رفت؛ کسی نمی‌دانست که چرا از بین چندین هزار شهید ترور، مصطفی احمدی‌روشن و پسرش علیرضا، برای اعتراض به سیاست‌های جنگ‌طلبانه آمریکا علیه ایران، انتخاب شدند.

 ***
 ورودی سال ۷۷ رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف بود. علاوه بر درس، در کانون نهج‌البلاغه و بسیج دانشجویی نیز فعالیت می‌کرد. از سال سوم به دنبال فعالیت‌های پژوهشی بود. یک روز آمده بود توی اتاق و گفت "پاشو بریم یه چیزی نشونت بدم".

 یک ماهی‌تابه برداشت و رفتیم توی حیاط خوابگاه. دست کرد توی جیبش و یک پاکت آورد بیرون. ماده خمیری مانند سفیدی را انداخت توی ماهی‌تابه. کبریت بهش زد و گفت «در رو!».

 دویدیم پشت درخت‌ها. چند ثانیه بعد یک دفعه ماهی‌تابه گَر گرفت. مثل فشفشه این طرف و آن طرف می‌رفت. آتش که تمام شد، رفتیم سر وقت قابلمه. قدر یک کف دست سوراخ شده بود. مصطفی از اینترنت یک جور سوخت موشک را پیدا کرده بود؛ داشت درصد مواد را آزمایش می‌کرد.

 
***
 
بالاخره جمع شدیم و یک گروه درست کردیم. می خواستیم توی بسیج دانشگاه کار علمی کنیم. قرار شد هر کس توانست، از یک سازمان پروژه بگیرد و به گروه بیاورد.

 مصطفی دوستی داشت که مشاور فرمانده مهمات‌سازی شده بود. هماهنگ کردیم و رفتیم پیش فرمانده. تازه آن موقع فهمیدیم عجب اعتماد به نفسی دارد مصطفی. هرچه را فرمانده می‌گفت "ساخته‌ایم"، می‌گفت "ما هم می‌سازیم؛ می‌تونیم بسازیم".
 
قبلا کارهایی کرده بود، اطلاعاتش خوب بود. من حرف نمی‌زدم ولی مصطفی مدام اطلاعات رو می‌کرد. فرمانده عکس یک تفنگ را نشان داد که تازه ساخته بودند. مصطفی گفت "از این تفنگ‌های ام - ۱۶ آمریکائیه؟" به فرمانده برخورد. گفت "نه، خودمون ساختیم".
 
ماشه تفنگ مشکل داشت. روی رگبار که می‌گذاشتند، داغ می‌کرد و از کار می‌افتاد. دنبال ساختن ماشه با آلیاژ سبک پلیمری برایش بودند که مقاومت حرارتی‌اش بالا باشد، اما هنوز به نتیجه نرسیده بودند. مصطفی تند گفت "آقا ما می‌سازیم".

 ***

 یکی از ارگان‌های نظامی دنبال نیروهای فنی- مهندسی بود. مصطفی داوطلب شد و رفت. روی سوخت موشک کار می‌کردند. بعضی از آنهایی که آن‌جا بودند، تخصص نداشتند. روش‌هایی  که به کار می‌بردند، غیر علمی بود. مصطفی باهاشان بحث می‌کرد. کوتاه نمی‌آمد. رئیس و مسئول هم نمی‌شناخت. به‌شان می‌گفت "مثل زمان جنگ جهانی دوم کار می‌کنید". می‌دید که بیت‌المال را هدر می‌دهند. جلویشان می‌ایستاد. به یکسال نکشید؛ زد بیرون!

 ***
 
مادرش می‌گوید: آموزش سربازی‌ مصطفی در سپاه قدس بود. برای ادامه خدمت منتقلش کردند به صنایع دفاع. آن‌جا یک پروژه دست گرفته بود. همان زمان شوهر خواهرم گفت: "یه قانونی هست که بچه‌های بلند قد و خیلی لاغر رو معاف می‌کنن".
 
به مصطفی گفتم: بیا برو دنبالش؛ رفت. این قانون شامل حالش شد. با این حال آن پروژه وزارت دفاع را هم دنبال کرد. صنایع دفاع بابت بقیه خدمتی که آن‌جا کرد، به او حقوق داد. هم معافی‌اش را گرفت، هم با دوستانی آشنا شد که بعدا در کار به او کمک کردند و هم چیزی در آن جا ساخت که در جشنواره خوارزمی رتبه گرفت.
 

***
 
پنج نفر بودیم. قرار بود موشکی طراحی کنیم که هر کسی بتواند از روی کاتولوگ آن را بسازد. در عرض ۲ ساعت با لوازم آشپزخانه و دم‌دستی، سر هم و پرتابش کند. مصطفی روی موتور موشک کار می‌کرد. تخصص من سوخت بود، ۳ نفر دیگر هم کارهای کامپیوتری و الکترونیکی‌اش را می‌کردند.
 
روزی ۴ یا ۵ ساعت کار می‌کردیم. همان‌جا توی دانشگاه می‌خوابیدیم. آن‌قدر سرمان گرم بود که یادمان رفت دم سال تحویل برویم خانه.
 
مصطفی ۶ ماهی در یکی از ارگان‌های نظامی کار کرده بود. می‌گفت "می‌دونی چرا از اون جا زدم بیرون؟ یه تست کوچک ۲ روزه رو ۲ هفته طولش می‌دادن. باید کلی نامه‌نگاری می‌کردی".
 
ما هرچه می‌ساختیم، همان‌جا روی پشت‌بام تستش می کردیم. مصطفی ذوق می‌کرد. تکه کلامش «ردیف می‌شه» بود.

 در حین کار، به مشکل خورده بودیم. فرمول نازل موشک را پیدا نمی‌کردیم. داشتیم ناامید می‌شدیم. چون یک نوع سیمان خاص بود. مصطفی آن قدر به این در و آن در زد تا بالاخره از استادهای دانشکده فرمولش را بدست آوردیم.

 شش ماه نشد که موشک را ساختیم. همه چیز همان‌طوری بود که سفارش داده بودند. بردیم جاده قم و تستش کردیم. جواب داد و فیلم هم گرفتیم.
خبر که می‌رسید فلسطینی ها موشک زده‌اند به شهرک‌های اسرائیلی، مصطفی روی پایش بند نبود.


نویسنده علی حاضری در 09:51 ق.ظ | نظرات()
جمعه 27 دی 1392 08:19 ب.ظ
باسلام.وبلاگ من تازه کاره ولی اسم مولا روشه...سر بزنید.ممنون
علی حاضریسلام وقت بخیر...!
ممنون از نظرتون حتما یه سری به وبتون می زنم!
با تشکر!
مدیر وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..."
علی حاضری!
چهارشنبه 25 دی 1392 01:49 ب.ظ
سلام میلاد نور و رحمت مبارک باد.
با (نماز) بروزم.
علی حاضریسلام وقت بخیر...!
ممنون از نظرتون صد در صد یه سری می زنم!
با تشکر!
مدیر وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..."
علی حاضری!
پنجشنبه 19 دی 1392 10:22 ق.ظ
سلام خوبی؟وبلاگ زیبایی داری ولی یه مشکل خیلی کوچیک داری من یه راهی بهت پیشنهاد میکنم خودم تست کردم جواب گرفتم.برو وبلاگت رو به این آدرس ثبت کن این سایت بازدید کننده زیاد داره و کسانی که به این سایت سر میزنند به وبلاگ تو هم سر میزنند.موفق باشی
علی حاضری باسلام وخسته نباشید...
ممنون از تشریف فرمایی شما به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..."وممنون از احراز نظر تان بازهم منتظر حضور شما و نظرات سازنده شما هستیم.
باتشکر مدیر وبلاگ "شهداشرمنده ایم..."
علی حاضری!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهداء
وصیت شهدا
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
وبلاگ های به روز
لیست وبلاگهای به روز شده
طراح قالب