تبلیغات
شهدا شرمنده ایم... - شهید اصغر قصاب عبد الهی
شهدا را به خاک نه بلکه به خاطره ها بسپاریم...
. مقام معظم رهبری : شهادت بالاترین پاداش و مزد فی سبیل الله است *** هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
باسلام...
به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..." خوش آمدید.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه

فرمانده گردان امام حسین(ع) لشکر مکانیزه 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

از خانواده ای مذهبی و متوسط در سال 1340 ه ش  در شهر تبریز به دنیا آمد . مادر وی خانم سکینه چاقوسازی در مورد...

تولد ایشان نقل می کند :
سه روز پس از تولد فرزندم در خواب دیدم که سیدی نامه ای را روی سینه فرزندم گذاشت . دقت که کردم دیدم روی آن نام اصغر نوشته شده است . فردای آن روز که پنجشنبه بود و طبق روال همیشگی که حاج میرزا یحیی آقا در منزل ما روضه می خواند و همواره به طور معمول اسم فرزندان ما را ایشان انتخاب می کرد ، به منزل ما برای روضه خوانی آمد و گفت : « دیشب در خواب دیدم پدرم به خوابم آمده و می گوید وقتی به خانه حاج اسماعیل قصاب رفتی یک بچه به دنیا آمده است ، نام او را اصغر بگذار . »

اصغر که نهمین فرزند خانواده بود از همان ابتدا هوش و استعداد خود را در زمینه تحصیل نشان داد . مقطع ابتدایی را در مدرسه شاه حسین ولی و راهنمایی را در مدرسه فیوضات تبریز پشت سر گذاشت و آنچنان به درس علاقه مند بود که همواره جزو شاگردان ممتاز کلاس محسوب می شد . همزمان با تحصیل در مغازه برادرش احمد کار می کرد . سپس در دبیرستان 29 بهمن(سابق) تبریز تا سال چهارم دبیرستان در رشته ادبیات به تحصیل ادامه داد . در سالهای قبل از انقلاب با وجود سن کم در جلسات مذهبی و مجالس عزاداری شرکت می کرد و از همان زمان مبانی دینی و اعتقادی خود را تحکیم می بخشید .با آغاز انقلاب به صف مردم پیوست . 
او با وجود اینکه سالهای نوجوانی را پشت سر می گذاشت فعالانه در مبارزات مردم شرکت داشت . 
وقتی خانواده به او گفتند : « تو آنقدر کوچک هستی که زیر پای مردم می مانی و له می شود و اگر خدای نکرده به تو گلوله بخورد ما هم بی خبر می شویم . » با خنده گفت : « چه زیر پای مردم بمانم و چه گلوله بخورم برای من این خیلی شیرین تر است . پس شما ناراحت و نگران من نباشید . » 
سالهای پیروزی انقلاب و پس از آن شروع جنگ ایران و عراق با سالهای پایانی تحصیل اصغر مقارن شد . وی که در دبیرستان از عناصر فعال و مذهبی به شمار می رفت همگام با تحصیل سعی می کرد جو و محیط دبیرستان را مذهبی نماید . به همین جهت در تشکیل انجمن اسلامی در دبیرستان سعی بسیار کرد . در همان سالها فعالیت افزایش یافته بود . او در همان سالها فعالیت گروهکهای فدایی خلق و منافقین که به نحو چشمگیری افزایش یافته بود با مطالعات وسیع به اهم اهداف این گروهکها پی برده بود . تمام هم و غم خود را مصروف سرکوب فعالیت آنان و ایجاد امنیت در سطح شهر می کرد .


اصغر به همراه دوستان خود به برپایی نمایشگاه کتاب و نمایشگاه تصاویر جلوه های انقلاب و تصاویر شخصیتهای انقلاب در مدرسه اهتمام می ورزید . حضور گروهکهای مختلف در دبیرستان سبب شده بود که ایشان علاوه بر بحثهای اعتقادی و سیاسی با بچه های دبیرستان ، جبهه ای در مقابل آنها به وجود آورد . در مورد افراد بسیار وسواس داشت تا افراد ناسالم به نام اسلام وارد مجامع آنها نشوند و ضربه نزنند . با تشکیل « حزب جمهوری خلق مسلمان » به رهبری سید کاظم شریعتمداری و چهره های ملی گرا که عملاً در برابر اهداف انقلاب و رهبری امام خمینی فعالیت می کردند ، وی به خوبی اهداف آنها را علی رغم انتساب آن به مرجعی چون شریعتمداری شناخت . 
احساس مسئولیت اصغر در قبال انقلاب سبب شد که وی بدون اینکه برای اخذ دیپلم تلاش کند ، دوره های آموزش رزمی تئوری و عملی را بگذراند و پس از سپری شدن این دوره ها وارد سپاه شود . در ابتدا در یگان حفاظت شخصیتها مشغول به کار شد ولی پس از دو ماه خواستار حضور در جبهه های جنگ شد و داوطلبانه به جبهه اعزام شد . در عملیات رمضان زخمی شد ولی این مانع از تداوم حضور وی در جبهه نشد . پس از مدتی در جریان عملیات مسلم بن عقیل نیز زخمی شد و مدتی در اصفهان و تبریز بستری بود . پس از بهبودی به فرماندهی پادگان خاصبان منصوب شد و به همین جهت برای گذراندن دوره فرماندهی در دانشگاه امام حسین عازم تهران شد . 
همانند بسیاری از همرزمانش خصوصیات بارزی داشت که بارزترین آنها سخت کوشی و احساس مسئولیت در کارهای جمعی بود . یکی از همرزمان وی در این باره می گوید :
در یکی از جلسات ستاد فرماندهی مطرح شد که در لشکر کمبود مهمات آموزشی داریم ولی در خط مقدم یک سری از مهمات دشمن به جا مانده است . قصاب بعد از جلسه بدون اینکه مسئله ای را مطرح کند خودش خودروی تویوتا را برمی دارد و به اتفاق چند نفر از نیروهای کادر گردان به طرف خط مقدم حرکت و از آنجا کلیه مهمات را به عقبه منتقل می کنند . وقتی سایر گردانها متوجه این کار اصغر می شوند آنها نیز سریع به خط مقدم نیرو می فرستند و برای خودشان مهمات تهیه می کنند . آماری که استخراج شده بود نشان می داد که بیشتر از سی و پنج هزار گلوله کلاشینکف جمع آوری شده بود که بدین وسیله مشکل آموزشی برادران حل شد .
علاوه بر سخت کوشی و جدیت ، قناعت و تواضع نیز دو خصوصیتی بود که در ایشان بارز بود . یکی از آشنایانش نقل می کند که :
یک روز اصغر به منزل ما مهمانی آمده بود و همسرم به دلیل اینکه ایشان مدتها بود که به منزل ما نیامده بود و تازه از جبهه رسیده بود دو نوع غذا تهیه کرد . اصغر هنگام صرف غذا به یک نوع غذا قناعت کرد . گفتم این غذاها به خاطر شما پخته شده است و در جواب گفت : « شما در اینجا اسراف کرده اید ، یک نوع غذا کافی بود . الان زمان جنگ است و نباید این قدر اسراف شود . »


یکی از فرماندهان سپاه نقل می کند :
در آخرین عملیاتی که اصغر قصاب عبداللهی فرماندهی گردان امام حسین را بر عهده داشت در اولین مأموریتی که به این گردان محول شد ، پس از دوازده ساعت درگیری تقریباً صد نفر از نیروهای گردان به شهادت رسیدند . پس از اتمام مأموریت ، مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا مأموریت دیگری را به وی محول می کند . اصغر آقا بدون اعتراض این مأموریت را می پذیرد و پس از پایان آن ، وقتی که تعدادی از نیروهایش را از دست داده بود ، باز می گردد و مأموریت دیگری به وی محول می شود و اصغر آقا با نیروی اندکی که در اختیار داشت قریب هفتاد و دو ساعت به مبارزه و درگیری ادامه داد بدون اینکه آب و غذای مناسبی به ایشان برسد و گویا در آخر بیست نفر از نیروهایش باقی ماندند . دفعه بعد که مأموریت بعدی به ایشان محول می شود و ایشان می پذیرد یکی از فرماندهان جریان را به آقای مهدی باکری می گوید .
سرانجام ، اصغر قصاب عبداللهی در 25 اسفند 1363 ، در عملیات بدر در کنار جاده بصره - العماره به شهادت رسید . در این عملیات گردام امام حسین (ع)تحت فرماندهی وی در کنار رود دجله در جاده بصره - بغداد مستقر بود و تعداد زیادی از نیروهای گردان به شهادت رسیده بودند . این در حالی بود که علی تجلایی - قائم مقام لشکر - نیز در همان جا به شهادت رسیده بود . مهدی باکری فرمانده لشکر دستور برگشت می دهد اما اصغر قصاب عبداللهی در این محور همچنان در مقابل پاتک دشمن مقاومت می کند و دست از دفاع از منطقه برنمی دارد . دو ساعت قبل از شهادتش با بی سیم به مهدی باکری اعلام می کند که تا زمانی که ما زنده هستیم نمی گذاریم دشمن وارد این جاده شود و نیازی به آوردن نیروهای شما نیست . اصغر که می بیند جنازه چند شهید در منطقه جا مانده است خود اقدام به انتقال جنازه ها و مجروحین می کند . بعد از انتقال چند جنازه در اثر اصابت گلوله مستقیم به دهان و صورت بر زمین افتاد و جنازه اش در میان آبهای هورالعظیم مفقود شد . در سال 1373 جنازه اش از طریق پلاک و رنگ زیر پیراهن شناسایی و در 21 رمضان در تبریز تشییع و در وادی رحمت به خاک سپرده شد . 
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384




خاطرات
مصطفی ,برادرشهید:
در کنار تحصیل در راهپیمایی ها شرکت فعال داشت و حتی به یاد دارم روزی در تظاهرات ایشان را دستگیر کردند و به شدت کتک خود تا اینکه از دست گاردیها فرار کرد .

علاءالدین نورمحمدزاده:
در روزهای انقلاب بودم که صدا و سیمای تبریز به دست ضد انقلاب سقوط کرده بود . در همین حال در خیابان جام جم صدا و سیما نوجوانی خوش سیما و زرنگ را دیدم که با صدای بلند شعار می داد و مردم را تشویق به مبارزه می کرد . در همین زمان تیراندازی شروع شد . آن نوجوان با سرعت غلتی زد و خود را در پناه دیوار به ساختمان رادیو و تلویزیون نزدیک کرد و من نیز به همراه وی به ساختمان وارد شدم . همین برخورد سبب شد که دوستی من و اصغر قصاب عبداللهی آغاز شود .

علاءالدین نورمحمدزاده در این باره چنین می گوید :
در روزهای انقلاب بودم که صدا و سیمای تبریز به دست ضد انقلاب سقوط کرده بود . در همین حال در خیابان جام جم صدا و سیما نوجوانی خوش سیما و زرنگ را دیدم که با صدای بلند شعار می داد و مردم را تشویق به مبارزه می کرد . در همین زمان تیراندازی شروع شد . آن نوجوان با سرعت غلتی زد و خود را در پناه دیوار به ساختمان رادیو و تلویزیون نزدیک کرد و من نیز به همراه وی به ساختمان وارد شدم . همین برخورد سبب شد که دوستی من و اصغر قصاب عبداللهی آغاز شود .


داود شاکری: 
زمانی که در دبیرستان بودیم گروهی به نام حزب خلق مسلمان پا گرفته بود که بسیاری از نیروهای این حزب در دبیرستان ما مستقر شده بودند . بسیاری از بچه ها به دلیل عدم شناخت این گروه ها یا جذب این احزاب می شدند و یا به درستی از اهداف خیانت بار آنها مطلع نمی شدند . در این بین اصغر قصاب عبداللهی از جمله افرادی بود که بچه ها را جمع می کرد و برای آنها در مورد ماهیت این حزب صحبت می کرد و هشدار می داد که نباید بگذاریم اینان بچه ها را جذب خود کنند و به اسلام ضربه بزنند . با هدایت ایشان پلاکاردها و شعارهایی را جهت خنثی کردن اعمال آنها نصب می کردیم . در واقع اگر ایشان نبودند هیچ کدام از ما شاید به اهمیت مسئله و حساسیت این نوع فعالیت ها پی نمی بردیم .وی همواره می گفت : « نظام جمهوری اسلامی به ما این فرصت را داده که به فعالیتهای اسلامی بپردازیم پس نباید به گروهکهای منافقین ، فدائیان و پیکار فرصت استفاده بدهیم . ما به عنوان جوان حزب اللهی و پیرو خط امام و حامیان انقلاب باید همواره فعال باشیم و احساس خستگی نکنیم . »

برادرشهید :
زمانی که اصغر می خواست به جبهه اعزام شود که برادر کوچکترمان مرتضی شهید شده بود . آن روز اصغر که در تهران دوره فرماندهی را به پایان رسانده بود به منزل آمد . همان شب برادر دیگرم مصطفی که به تازگی در ترور منافقین زخمی شده بود ، به مادرم گفت که ثبت نام کرده است و می خواهد به جبهه برود تا جای مرتضی خالی نماند . مادرم گفت : « پسرم اگر همگی تان هم به جبهه بروید من ناراحت نمی شوم . » در این هنگام بود که اصغر خندید و گفت : « آقا مصطفی هنوز نوبت شما نشده است . الان نوبت بنده است . درست است که در اکثر مسائل از بزرگ به کوچک رعایت می شود ولی در این مسئله رعایت حق از کوچک به بزرگ است . ابتدا بگذارید من به جبهه بروم بعد نوبت شما می شود . » و فردای آن روز اصغر به جبهه اعزام شد .

سردار علاءالدین نورمحمدزاده : 
قبل از عملیات بدر اطلاع دادند آقای باکری برای بازدید به منطقه می آید . در همین راستا من آقای قصاب را پیدا کردم و به اتفاق برای توجیه پاره ای مسائل به وسط هورالعظیم رفتیم و سپس برگشتیم و در جلوی چادر ایشان از هم خداحافظی کردیم . شب هنگام یادم افتاد که پاره ای از مسائل را به اصغر آقا نگفته ام و به سمت چادر ایشان رفتم . نزدیک که شدم دیدم نگهبان سرش را پایین انداخته و خوابیده است . به نیت اینکه نگهبان را از خواب بیدار کنم نزدیکتر شدم . دیدم فردی در حال واکس زدن به پوتین های بچه هاست . ناگهان آن شخص از حضور من مطلع شد و خواست چنان وانمود کند که او این کارها را انجام نمی دهد و من وقتی چنین صحنه ای را مشاهده کردم برگشتم تا ایشان ناراحت نشود آن شخص کسی نبود جز اصغر قصاب عبداللهی که به نگهبان گفته بود برو بخواب و خودش هم نگهبانی می داد و هم کفشهای بچه ها را واکس می زد .



برچسب ها : شهداء ،
نویسنده علی حاضری در 04:09 ب.ظ | نظرات()
پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:17 ق.ظ
Hi! This is my 1st comment here so I just
wanted to give a quick shout out and tell you I really enjoy reading through your articles.
Can you recommend any other blogs/websites/forums that go over the same topics?
Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهداء
وصیت شهدا
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
وبلاگ های به روز
لیست وبلاگهای به روز شده
طراح قالب