تبلیغات
شهدا شرمنده ایم... - شهید محمود اورنگی
شهدا را به خاک نه بلکه به خاطره ها بسپاریم...
. مقام معظم رهبری : شهادت بالاترین پاداش و مزد فی سبیل الله است *** هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
باسلام...
به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..." خوش آمدید.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه
فرمانده گردان ضربت الفتح تیپ 10 1شهید بروجردی(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) 

دومین فرزند یک خانواده نسبتاً مرفه بود.در سال 1340 ه ش در تبریز متولد شد . پدر ش در کار ساخت و ساز ساختمان بود و در کنار آن باغ داری ، گاوداری و خرید و فروش دام نیز فعالیت می کرد . 
در کودکی بیشتر ...
                                                                    
اوقاتش را به بازی با بچه های هم سنش می گذراند و بچه پرجنب و جوش و شلوغی بود . گاهی اوقات نیز به والدین خود در باغ یا خانه کمک می کرد . سال 1346 ، تحصیلات خود را در مقاطع ابتدایی در مدرسه دهقان ( شهید هوشیار فعلی ) آغاز کرد و پس از پایان آن ، در همان مدرسه ، وارد دوره راهنمایی شد . به گفته پدرش :
ایشان به تکالیفش خوب می رسید و ما هم ایشان را در نحوة انجام تکالیف با تشویق کردن ، یاری می کردیم .
بعد از اتمام دورة دبستان و راهنمایی ، به تحصیل در دبیرستان و در رشته ریاضی و فیزیک مشغول شد ، ولی در همان سال نخست ، تحصیل را ناتمام گذاشت .
با وجود ترک تحصیل ، او فردی فعال بود و در مبل سازی و نقاشی ، همزمان فعالیت داشت . به قرآن بیش از اندازه علاقه داشت و در برابر مشکلات بسیار صبور بود و همیشه سعی می کرد مشکلات خود را حل کند .
قبل از شروع انقلاب ، با توجه به سن کمی که داشت در تظاهرات علیـه رژیم شـاه شرکت می کرد . با آغاز سال 57 ، فعالیت های سیاسی وی رنگی دیگر یافت . در کلاس آموزش قرآن در مسجد شرکت می کرد و در کلاس تیراندازی حضور یافت ، و در این رشته مهارت خاصی پیدا کرد . رفته رفته شخصیت او دچار تحول شد . به گفته برادرش : « در این زمان بود که احساس کردیم ایشان همان محمود سابق نیست . »
با پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، وی به عضویت سپاه درآمد ، در حالی که تنها هیجده بهار از سن او گذشته بود . در اوایل ورود به سپاه ، آموزش نظامی خود را از مسجد شروع کرد و بعد از آن برای آموزش و طی دورة مربی گری ، به پادگان خاصبان که پادگانی آموزشی در نزدیکی تبریز بود ، رفت . خدمت سربازی وی نیز در سپاه بود . دوستان وی در این دوره اکثراً از قشر سپاهی بودند . اورنگی در این دوره اوقات فراغت کمی داشت . بیشتر اوقات فراغت خود را در مساجد می گذراند ، یا به دیدار خانواده های شهدا ، مخصوصاً خانواده افراد مفقودالاثر می رفت . شبها به مسجد چهارسوق مارالان تبریز می رفت و به بچه ها آموزش ورزش های رزمی می داد و آنها را با اسلحه آشنا می کرد .
با شروع جنگ در سال 1359 ، محمود از همان بدو انقلاب ، وارد سپاه شد و آموزش های نظامی مختلف را که طی کرده بود ، برای دفاع از مملکت اسلامی ، عازم جبهه شد .


در مرحلة اول عملیات بیت المقدس ، با سمت فرمانده گروهان شرکت داشت .
مرحلة دوم علمیات بیت المقدس نیز سمت فرماندهی گروهان را به عهده داشت . 
در این عملیات بود که اورنگی ، وصیت نامة خود را نوشت که در فرازی از آن آمده است :
والدین عزیزم ، اگر بنده شهید شدم روی سنگ مزارم جوان ناکام ننویسید ، چرا که من با شهادت به کام خود رسیده ام .
اورنگی معتقد بود که :
این جنگ بر ما تحمیل شده و برای بیرون راندن دشمن از میهن باید در جنگ شرکت کنیم . ما مطیع ولایت امر هستیم و هر چه ایشان بگوید ، اطاعت می کنیم .
همیشه توصیه می کرد که از گروهکهای منحرف اجتناب کنید . دوستانش به کرات این جمله را از او شنیده اند : « ما تنها یک جان داریم و آن را در طَبَق اخلاص گذاشته ایم و در راه انقلاب تقدیم خواهیم کرد . »
در عملیات مختلف چهار دفعه مجروح شد ، ولی هر بار پس از مرخص شدن از بیمارستان ، بلافاصله به جبهه رفت . 
محمود ، فوق العاده در تیراندازی مهارت داشت ، به طوری که یک بار یکی از دوستاش یک دو ریالی را با دست می گیرد و محمود آن را با تیر می زند . هنگامی که از او پرسیده شد که چرا دو ریالی را نگهداشتی ، گفت : « با توجه به ایمانی که به کار وی داشتم ، نمی ترسیدم . »
مدتی بعد ازلشکر عاشورا ، به جبهه کردستان رفت و به سمت فرماندهی گردان ضربت "الفتح" منصوب شد ، و سرانجام در تاریخ 7 آبان 1363 ، در کمین ضد انقلاب و در بالای کوه به محاصره افتاد و در اثر اصابت گلوله به پشت سر و قلبش ، به شهادت رسید . در حالی که تا آن زمان ، پنجاه ماه در جبهه های جنگ حضور مستمر داشت .
پیکرمطهر آن شهید در گلزار شهدای بقائیه ( مارالان ) واقع در تبریز است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

خاطرات

حمید آقاجانی:
محمود در عملیات مختلف زخمی شد ولی هیچ گاه دست از مبارزه نکشید . حتی یک بار که در اثر جراحـات بستـری شـده بود ، از بس به دکتـرها و پرستـارها اصرار کرد تا ایشـان را مرخص کردند .






اوّلین تانک.
با اوّلین موشک آرپى‏جى محمود، اولین تانک شعله‏ور مى‏شود، دوّمین موشک، سینه تانک دیگرى را مى‏شکافد و .
با انهدام تانک‏هاى دشمن بچه‏هاى باقى مانده گردان، روحیه مى‏گیرند. تانک‏هاى دشمن که فاصله چندانى با خاکریز ما ندارند، متوقف مى‏شوند. محمود بعد از شلیک هر موشک، موشک دیگرى را در گلوى آرپى‏جى مى‏گذارد. با هر موشک محمود، تانکى شعله‏ور مى‏شود. بچه‏ها فریاد مى‏زنند: اللَّه‏اکبر! و تانک‏هاى دشمن که تا لحظاتى قبل به پیش مى‏آمدند، اینک از خاکریز ما فاصله مى‏گیرند.
چهره محمود در پرده‏اى از غبار مى‏درخشد. از اولین روزهاى شروع جنگ خود را به جبهه رسانده است و از آن زمان در جبهه ماندگار شده است. بچه‏هاى قدیمى جبهه او را به خوبى مى‏شناسند. فرمانده است. اما حرکات و رفتارش مثل یک نیروى عادى است. به سنگرها مى‏رود و با نیروها صحبت مى‏کند. گاهى بچه‏ها از او مى‏خواهند تا خاطره‏اى بگوید و محمود از سوسنگرد مى‏گوید. از روزهایى که انبوه نیروهاى زرهى و پیاده عراق براى تصرف سوسنگرد هجوم مى‏آوردند و مدافعان این شهر بیش از 200 نفر نبودند: تانک‏ها پیش مى‏آمدند و نیروهاى پیاده دشمن در پناه آتش تانک‏ها پیشروى مى‏کردند. نیرو نبود، مهمات نداشتیم. با ام یک و ژ - 3 از شهر دفاع مى‏کردیم و سنگین‏ترین سلاح ما آرپى‏جى بود.
همه او را به عنوان رزمنده‏اى بى‏باک و زبده مى‏شناسند. در مسلم بن عقیل مسوول محور بود و با این حال بیشتر از 20 سال از عمر او نمى‏گذشت. در زیر باران توپ و خمپاره، با خودرویى که توپ 106 بر آن سوار بود، به تمام نقاط محور تردد مى‏کرد. در فتح‏المبین و بیت‏المقدس و رمضان شجاعت و لیاقت فرماندهى‏اش به اثبات رسیده بود و با اینکه 20 سال بیشتر نداشت، آقا مهدى مسوولیت محور را به او سپرده بود و او با تمام وجود براى اجراى دستورات آقا مهدى تلاش مى‏کرد.
اینک نظر فرماندهان جنگ بر آن است که عملیاتى در منطقه سر پل ذهاب انجام شود. محمود در حضور آقا مهدى به منطقه بمو عزیمت مى‏کند. آقا مهدى پس از بررسى‏هاى لازم به محمود مأموریت داده است تا سلاح‏هاى مورد نیاز را در منطقه مستقر نماید.
شبانه با محمود براى اجراى دستور آقا مهدى حرکت مى‏کنیم. محمود با تجربه‏هایى که حاصل چندین سال نبرد است، در اجراى دستور آقا مهدى با نهایت دقت و تدبیر عمل مى‏کند. تمام جوانب کار را مى‏سنجد و آنگاه تصمیم مى‏گیرد. در طول مسیر حرکت از روستایى مى‏گذریم. به خانواده‏اى برمى‏خوریم که فقر و هلاکت بر زندگى‏شان سایه انداخته است. شاید حتى نانى براى خوردن ندارند. چیزى از دستمان برنمى‏آید. از طرفى مأموریت مهمى را انجام مى‏دهیم و معطل شدن جایز نیست. روستا را پشت سر مى‏گذاریم اما مى‏بینم که غبار اندوه چهره محمود را دربر گرفته است. به هر حال مأموریت خود را شبانه پایان مى‏رسانیم. صبح محمود را مى‏بینم که مقدارى آذوقه و غذا و خوردنى آماده کرده است. مى‏گوید: بیا به آن روستا برویم و اینها را به آن خانواده مستمند تحویل بدهیم.


نسیم پاییزى از کوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پیر و جوان به خیابان‏ها ریخته‏اند. اندوه و اشک و عزا. نه اندوهى که از مرگ کسى که در بستر مرده است، نه اشکى که به رسم معمول در عزا از دیده فرو چکد... حضور انبوه پاسداران سپاه سردشت ابهتى دیگر به مراسم بخشیده است.
سیل خروشان مردم به حرکت در آمده است. شهیدى تشییع مى‏شود: فرمانده گردان ضربت تیپ 110 شهید بروجردى.
همه با هم از شهید مى‏گویند، از شهیدى که تشییع مى‏شود. همه مى‏شناسندش. اما باز مى‏خواهند بیشتر بشناسندش.
- از مدتى پیش که به اینجا آمده، نفس ضد انقلاب را بریده است.
- بچه آذربایجان است.
- در جنوب بوده، بعد از خیبر به اینجا آمده است.
فرمانده گردان ضربت را بر شانه‏ها مى‏برند. بچه‏هاى سپاه، پیشمرگان کرد و انبوه مردم، قلب خود را بر شانه نهاده‏اند و تشییع مى‏کنند. زمزمه‏هایى شعله‏ور گلویم را مى‏سوزاند: کجا مى‏روى با انصاف! خوب ما را گذاشتى و مى‏روى. هنوز این مردم زجر کشیده، نیازمند توأند... نام تو، صداى تو، حضور تو، براى ضد انقلاب کابوس وحشت بود. برخیز...
- رئیس! حالت چطور است؟ برخیز برگردیم به خط... برخیز...
این صداى توست محمود؟
یادت هست؟ من که لحظه لحظه خاطره‏ها را به یاد دارم. فرداى عملیات (مسلم‏بن عقیل) بود، سرم داشت مى‏ترکید. موج خورده بودم. ترکش هم که خوردم، حالم آشفته شد. بچه‏ها مرا به اورژانس بردند. زخم‏ها را بستند و مى‏خواستند به بیمارستان انتقالمان بدهند. دلم عجیب گرفته بود. هنوز عملیات ادامه داشت. مى‏دانستم که پاتک‏هاى سنگین دشمن آغاز خواهد شد. سرم مى‏ترکید و زخم گلویم مى‏سوخت، دلم پیش بچه‏ها بود. فراز سلمان کشته...
- رئیس! حالت چطور است؟...
رئیس! تنها تو بودى که مرا رئیس مى‏خواندى. انگار صداى تو التیام زخم شد. دردها از یادم رفت.
- بد نیستم محمود...
- برخیز برگردیم به خط...
برخاستم. حالم خوش نبود. اما در کتار تو مى‏توانستم برخیزم و دوباره به خط برگردم. دکتر آمد: کجا؟ گفتم: من برمى‏گردم به خط... عملیات ادامه دارد... تو مى‏خندیدى. دکتر دستم را گرفت: من اجازه نمى‏دهم با این وضع برگردید، شما باید به بیمارستان منتقل شوید. مرا به بیمارستان بردند و تو برگشتى به خط. بعدها شنیدم که چه دلاورى‏ها کرده‏اى محمود! 
نسیم پاییزى از کوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پیر و جوان به خیابان‏ها ریخته‏اند شهیدى تشییع مى‏شود. فرمانده گردان ضربت تیپ 110 شهید بروجردى... تابوت را در پرچم پیچیده‏اند؛
تاریخ شهادت: 1363/8/7
مى‏گویند با یک گروهان از بچه‏هاى ضربت کمین خورده‏اى. و این براى من خبرى است روشن، که با تو رو در رو نمى‏توانستند، به نبرد آیند... کمین... آنان که در کردستان جنگیده‏اند، معناى کمین را مى‏دانند. اگر یک گروهان نیرو به کمین افتد، به سختى ممکن است که چند نفر از معرکه به سلامت بیرون آیند. اما مى‏گویند تو با همان آرامش و طمأنینه و تدبیر نیروهایت را از معرکه رهانیدى. مى‏گویند با هر تیرت، نفرى از ضد انقلاب به مرگ مى‏رسید. و تو تنها، تنهاى تنها در مقابل انبوه مزدوران به نبرد ایستادى تا نیروهایت از چنبره کمین خارج شوند. تو تنها بودى اما مزدوران مى‏پنداشتند دهها نفر در مقابلشان ایستاده است. آرى تو به تنهایى به جاى ده‏ها نفر جنگیدى. پایت تیر خورده بود، تیرهایت تمام شده بود و با اسلحه کمرى مى‏جنگیدى. مزدوران در نهایت خشم و کین سنگرت را به محاصره درآوردند. جنگیدى تا آخرین تیر از گلوى سلاحت گذشت. تو بودى، تنها و جراحت خورده. خوش بودى که نیروهایت را از معرکه رهانیده‏اى... خود مانده بودى تنها. جراحت خورده، و تا آخرین تیر، نبرد را به سر رسانده بودى. مزدوران با هراس و خشم اندک اندک به سنگرت رسیدند. تیرهایت تمام شده بود، زخمى بودى و آنها هنوز مى‏ترسیدند. تو در سنگر افتاده بودى خسته و مجروح، و مزدوران بالاى سرت رسیدند... چشمانت را گشودى. اسلحه مزدورى بالا آمده بود تا تیر خلاص را رها کند...
در آن لحظه زمزمه‏ات چه بود محمود... اللهم کُن لولیک الحجةبن الحسن...
منبع:"قامت حماسه "نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی


برچسب ها : شهداء ،
نویسنده علی حاضری در 04:43 ب.ظ | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهداء
وصیت شهدا
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
وبلاگ های به روز
لیست وبلاگهای به روز شده
طراح قالب