تبلیغات
شهدا شرمنده ایم... - شهید محمدرضا شفیعی
شهدا را به خاک نه بلکه به خاطره ها بسپاریم...
. مقام معظم رهبری : شهادت بالاترین پاداش و مزد فی سبیل الله است *** هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
باسلام...
به وبلاگ "شهدا شرمنده ایم..." خوش آمدید.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه

پدر و مادرش اهل قم و محله پامنار بودند. از ابتدای زندگیشان با فقر و تنگدستی شروع كردند. پدرش چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی هم داشت به او « حسین بلندگو» هم می‌گفتند. مادرش اول زندگی چند تكه طلا داشت. آنها را فروخت و ۱۰۰ متر زمین خریدند و شروع كردند با شوهرش به ساختن. او خشت می‌گذاشت و همسرش گل می‌مالید، خانه را نیمه كاره سرپا كردند و رفتند مشغول زندگی شدند؛ یک زندگی ساده و باصفا و خوب.


خانه باصفا 

با خانه نیم‌ساز هم می‌ساختند و برای تابستان مشكلی نداشتند ولی زمستان به مشكل بر می‌خوردند. درآمد مرد خانه فقط خانه را كفایت می‌كرد. زن خانه شروع كرد به قالی بافتن. آن روزها من و تویی نبود بین زن و شوهرها. یکدل و همراه بودند در تمام مشکلات. زن خانه یك قالی بافت، خانه را كاه گل كردند. یكی دیگر بافت، برق كشیدند. یكی دیگر را بافت و لوله كشی آب كردند، بالاخره با هزار مشقت یك خشت و گل روی هم گذاشتند تا اینكه خدا « محمدرضا»را به آنها داد و به بركت قدمش وضع زندگیشان كمی بهتر شد و توانستند منزلشان را در همان محل عوض كرده و تبدیل به احسن كنند. خانه شان هر جا که بود و هر شکل که داشت باصفا بود، بس که دلهاشان مهربان بود و آدمهای باخدایی بودند...


مرد کوچک 

محمدرضا در سال ۱۳۴۶ به دنیا آمد و با آمدنش برکت بارید انگار به زندگی باصفای پدر و مادرش. رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت. محمد‌رضا خیلی بچه زرنگ و كنجكاو و با استعدادی بود. در هر کاری خودش را وارد می‌کرد، خصوصاً اگر کار سخت بود. می‌خواست همه چیز را یاد بگیرد. بسیار مهربان و غمخوار بود. همیشه كمك حال مادرش بود و نمی‌گذاشت یك لحظه مادرش دست تنها بماند. همیشه دوست داشت به همه كمك كند. یازده ساله بود كه پدرش از دنیا رفت و محمدرضا شد مرد کوچک خانه. مادرش وقتی گریه می‌كرد او را دلداری می‌داد و می‌گفت: گریه نكن، من هم گریه ام می‌گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه كند. بابا رفت. من كه هستم.



طبیب اصلی 

دوران كودكی محمدرضا شیطنت‌های كودكانه خاصّ خودش را داشت. همه را با خود مشغول می‌كرد، در منزل قدیمی كه بودند ایوان كوچكی داشتند كه پله‌های آن به آب انبار منتهی می‌شد، محمدرضا که می‌خواست سیم برق را داخل پریز كند، برق او را گرفت و با شدت از بالای پله‌های ایوان به پایین پله‌های آب انبار پرت شد. مادرش تنها بود و پایش هم شكسته بود و در اتاق زمین‌گیر شده بود وبه هیچ وجه نمی‌توانست از جایش بلند شود. شروع كرد به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه‌ها را صدا می‌زد كه تصادفاً خواهرش وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواست محمدرضا را از پله‌های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و كبود شده بود و به هیچ وجه حركت و تنفس نداشت. 
او را بردند به سمت بیمارستان. یك بقال در محله بود به نام سید عباس.


در بین راه خواهرش را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل كرده بود. او سید باطن دار و اهل معرفت و صاحب نفسی بود. سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع كرد چند سوره از قرآن را خواندن که به یكباره محمدرضا چشمانش را باز كرد و كاملاً حالش عوض شد. سید گفته بود: نیازی به دكتر نیست، طبیب اصلی او را شفا داده است. 

هزار تا صلوات 

۱۴ سال داشت که آمد و تقاضای جبهه كرد. ناراحت بود و می‌گفت مرا قبول نمی‌كنند و می‌گویند سن شما كم است، باید ۱۵ سال تمام داشته باشید. مادر به او می‌گفت: صبر كن سال بعد ان‌شاء‌الله قبولت می‌كنند. ولی محمدرضا برای رفتن به جبهه لحظه‌شماری می‌کرد و صبر نداشت و می‌گفت: آنقدر می‌روم و می‌آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد.


بالاخره هم شناسنامه اش را گرفت و دستكاری كرد و یک سال به سن خود اضافه كرد. به مادرش می‌گفت: مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان عجل‌الله فرجه كردم تا قبولم كنند. با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی‌شناخت. 


خدا با ماست 

مادر به او می‌گفت: من تنها شدم، نمی‌گویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری و یك دختر خوب و مؤمنه پیدا كنیم، هم مونس من باشد، هم شریك زندگی تو. 
محمد رضا با خنده جواب می‌داد كه خدا یار بی كسان است. زنم یك تفنگ است و همینطور خانه ام، سنگر.یك متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می‌خواهد نه بنا! 
می‌گفت: غصه تنهایی را نخور. خدا با ماست... 

چطور من را نشناختی؟! 

در خانه تلفن نداشتند. محمدرضا به خانه همسایه زنگ می‌زد و جویای حال مادرش می‌شد. یك روز عید، تماس گرفته بود. وقتی مادرش رفت پای تلفن دید صدایش خیلی نزدیك است. وقتی پرسید: محمدرضا کجایی؟گفت: قم هستم. و از مادرش خواست گوشی را به خواهرش بدهد. به خواهرش گفته بود: من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم. مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید. 
وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدند، یك جوان نشسته روی یك ویلچر روبروی مادرسبز شد. مادر دستپاچه بود تا محمدرضا را زودتر ببیند. به آن جوان گفت: شما محمدرضا شفیعی را می‌شناسی؟


آن جوان گفت: شما اگر او را ببینید می‌شناسیدش؟ مادر جواب داد: او پسر من است. چطور او را نشناسم؟! جوان گفت: پس مادر! چطور من را نشناختی؟! یكدفعه مادر گریه اش گرفت، بغلش كرد. 

خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، مادرش با ناراحتی گفت: عزیزم چی شده؟ محمدرضا با همان آرامش شگفت انگیز همیشگی اش گفت: چیزی نیست، یك تیغ كوچك به پایم فرو رفته. مهم نیست. دكترها بیخودی شلوغش می‌كنند. 

بعدها مادرش فهمید یك تركش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شكافته و از انتهای پوتین خارج شده بود. 



نذر مادر
 
ارتباط عمیق و توسل روحانی – معنوی عجیبی به امام زمان عجل‌الله فرجه داشت. پایش هم كه پس از سه سال حضور در جبهه مجروح شد، خود امام زمان علیه السلام شفایش داد. چهار عمل روی پایش انجام دادند اما دكترها گفته بودند، اصلاً فایده‌‌ای نكرده است، باید ۵ یا ۶كیلو وزنش را كمتر كند. 
وقتی به مادر گفت، او خیلی ناراحت شد، بعد هم هزار تا صلوات نذر کرد. از مال دنیا هم دو تا قالیچه بیشتر نداشت که یکی را نذر خوب شدن پای محمدرضا کرد. محمدرضا رفت جمكران آمد، گفت: مادر، غصه نخور! 
رفته بود پیش پزشك برای ویزیت مجدد، که دکتر گفته بود این پای دیروزی نیست. 

چشم به راه من نباشید 

چند روز بیشتر از وداع محمدرضا نگذشته بود كه شب در عالم خواب مادرش او را دید... 
در خواب مادر محمدرضا از در خانه داخل آمده بود. یك لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در كه آمد یك شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی مادركه آمد یك بقچه سبز كوچك شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم.


مادرش گفت: چطوری پسرم؟ این بار چرا اینقدر زود آمدی؟! 
گفت: مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید! 
صبح كه مادر بیدار شد از خودش پرسید چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. با دامادش تماس گرفت و قصه را گفت. 

دامادش خواب را خیلی تایید نكرد. دوباره شب بعد مادر همین خواب را دید. محمدرضا گفت: دیگر چشم به راه من نباشید! وقتی برای بار دوم به دامادش گفت، رفت سپاه و پرس و جو كرد ولی خبری نبود. از آنها خواستند یك عكس و فتوكپی شناسنامه را پست كنند برای صلیب سرخ، كه آنها هم همین كار را كردند... 




جگرم می‌سوزد 

دوستی داشت به نام محسن میرزایی از مشهد كه با هم زخمی و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد. بعدها همین محسن میرزایی تعریف ‌کرده بود: محمدرضا تركش توی شكمش خورده بود، زخمی داخل كانال افتاده بودند، قرار بود بعد از چند ساعت آنها را به عقبه منتقل كنند ولی زودتر از نیروهای كمكی، عراقیها رسیدند و آنها را اسیر و به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند. هر دو حالشان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شكمش خیلی اذیت می‌شد. در روزهای اول از او خواسته بودند به امام خمینی رضوان الله علیه و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش كه یكی از دندانهایش شكسته بود. پزشكان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی كه داشت به هیچ وجه آب به او ندهند. 

روز آخر خیلی تشنه‌اش شده بود، به محسن می‌گفت: محسن من مطمئنم شهید می‌شوم، ان‌شاءالله ما پیروز می‌شویم و تو آزاد می‌شوی و بر می‌گردی كنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می‌روی و می‌گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد؛ دیگر چشم به راهش نباشید. 

بعدها كه برادر میرزایی بعد از ۴ سال آزاد شد، به منزل محمدرضا آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برایشان تعریف كرد... می‌گفت روز آخر محمدرضا خیلی تشنه‌اش بود، یك لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می‌كشید تا آب بنوشد. در بین راه افتاد و به شهادت رسید. به لطف خدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام در همان لحظه از صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه كه مواجه شدند از جنازه عكس گرفتند و شماره زدند. او را برای تدفین بردند. 

این برادر می‌گفت: لحظه‌های آخر خیلی دلم آتش گرفت. محمدرضا داد می‌زد، فریاد می‌زد: جگرم می‌سوزد. ولی من نمی‌توانستم به او آب بدهم. آخرین جمله را گفت و رفت. گفت: « فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله.» 

زائر غریب 

وقتی مادر محمدرضا به زیارت عتبات عالیات مشرف شد، عكس و شماره قبر محمدرضا را برداشت و با توكل به خدا راهی شد به امید آنکه به زیارت محمدرضایش برود. وقتی رسیدند به هر كسی از مأمورین التماس می‌کرد تا بگذارند شده حتی یك ساعت بر سر قبر محمدرضا برود، قبول نمی‌كردند و او را منع می‌كردند و می‌ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرش همراهش بود، او كمی عربی بلد بود، با یكی از رانندگان صحبت كردند و ۲۰ هزار تومان پول نقد به او دادند تا آنها را به قبرستان الكخ رساند و رفت. عكسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی كه داشت قبر را پیدا كرد. ردیف ۱۸، شماره ۱۲۸. لحظه به یاد ماندنی بود، مادر بی تاب بود و خودش را بر روی مزار انداخت. به محمدرضا گفت: شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می‌خواهد پیش من بیایی... خیلی التماس كرد و بعد از آن در كربلا سیدالشهداء علیه السلام را به جوان رعنایش علی اكبر علیه السلام قسم داد تا فرزندش را به وی برگرداند...


مسافر کربلا 

دو سال از سفر عتبات گذشته بود که یك روز اخبار اعلام كرد ۵۷۰ شهید را به ایران باز گرداندند. مادر محمدرضا با خودش گفت: یعنی می‌شود بچه من هم جزو اینها باشد؟!... داشت پرس و جو می‌کرد که در زدند: منزل شهید محمدرضا شفیعی؟ 
گفت: بله محمدرضای من را آوردید! 

گفتند: مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستید؟! مادر گفت: سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یك قفس سبز و یك قناری سبز و گفت این مژده را می‌دهم بعد ۱۶ سال مسافر كربلا بر می‌گردد. 

آن برادر سپاهی گفت: بعد ۱۶ سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه سلام الله علیها است. (۴مرداد ماه ۱۳۸۱) 

انگشتر متبرک 

سر تشییع جنازه، مادر كنار قبر محمدرضا نشسته بود. دید آقایی لباس بلندی پوشیده و چفیه به گردنش. دو متری با او فاصله داشت، گفت: مادر شفیعی، یك قدمی بیا جلوتر. مادر رفت. یك انگشتر عقیقی به او داد و گفت محمدرضا خیلی تبرك است، این انگشتر را به او بمالید. مادر هم داد انگشتر را به صورت و بدن محمدرضا مالیدند. گفتند: آن حیف است كه با پیكر دفن شود، ببرید منزل برای شفای مریض. 

مادرش گفت: این برای آن آقاست. برای من نیست كه! آمد تا انگشتر عقیق را به صاحبش بر‌گرداند، هرچه گشت آن آقا را پیدا نكرد. از آن روز به بعد انگشتر نزد او ماند. هركسی كه آمده، برای شفا از آبش دادند، شفا یافته و حاجت گرفته است... هم اینک پیکر مطهر محمدرضا در گلزار شهدای علی ابن جعفر قم آرام گرفته است.



نحوه شهادت 

محمدرضا از نیروهای واحد تخریب لشکر علی ابن ابیطالب علیه السلام بود. عملیات کربلای ۴ آخرین عملیات او بود. بعد از ۵ سال حماسه آفرینی در جبهه‌های حق علیه باطل در عملیات كربلای ۴ مجروح و سپس اسیر شد. ۱۱ روز شكنجه سربازان دشمن را تحمل كرد تا عاقبت در تاریخ ۱۴دی ماه ۱۳۶۵ به شهادت رسید.


دوستانش می‌گفتند به سختی مجروح شد و پیکرش جا ماند. اینطوری بود که محمدرضا شفیعی به جرگه شهدای گمنام پیوست. برخی می‌گفتند او اسیر شده چون دوستانی که در کنار او بودند همگی اسیر شدند، اما خانواده اش چشم انتظار او بودند... 

به آنها اطلاع دادند كه محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از ۱۰ روز اسارت به شهادت رسیده و جنازه او را در قبرستان الكخ مابین دو شهر سامرا و كاظمین دفن كرده‌اند... 


وصیتنامه شهید محمد رضا شفیعی

 « بسم الله الرحمن الرحیم»
«  یا اَیتُها النَفسُ المُطمَئِنَه اِرجِعی اِلی رَبِک راضیه مَرضیه فَادخُلی فی عِبادی و ادخُلی جَنّتی». به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان، درهم کوبنده کاخ ستمگران. او که عالم هستی را از هیچ آفرید و همه را از حکمتش تعادل بخشید. و با سلام و درود بی کران بر تمامی رهروان راه حسین علیه السلام. آنان که در این راه قدم نهادند و گلوی خود را با شربت شیرین شهادت، تر کردند و جان خود را فدای اسلام و قرآن نمودند. 
« ما بندگان خدا هستیم و در راه او قیام می‌کنیم اگر شهادت نصیب شد، سعادت است». 

اینجانب محمدرضا شفیعی فرزند مرحوم حسین شفیعی لازم دانستم که چند سطر وصیتی با امت حزب الله داشته باشم. و حال که وقت آزاد شدن من از قفس دنیوی رسیده است لازم دانستم که به جهاد در راه خدا بپردازم که اگر به درگاه باریتعالی قبول گردید به سوی زندگی سعادتمند و جاوید دیگری پر بکشم. 

من یکی از بسیجی‌هایی هستم که برای اجرای احکام اسلام به جهاد پرداخته ام و از ریخته شدن خونم در این راه باکی ندارم. چون راه، راه انبیا و اولیای خداست و بایستی پیروی از شهید تشنه لب کربلا نمود: « اِن کانَ دینِ محمدٍ لَم یستَقِم اِلا بِقَتلی فَیا سُیوفَ خُذینی ». بعد از شهادت من این سعادت را جشن بگیرید که سنگر خونین من حجله دامادی من بوده است و ما شهادت را جز سعادت نمی‌دانیم. چون شهادت ارثی است که از انبیا به ما رسیده است. 

سفارش من به کسانی که این وصیت نامه را می‌خوانند این است که سعی کنید که یکی از افرادی باشید که همیشه سعی در زمینه سازی برای ظهور صاحب الامر عجل‌الله فرجه دارند و بکوشید اول خود و بعد جامعه را پاک سازی کنید و دعا کنید که این انقلاب به انقلاب جهانی آقا امام زمان علیه السلام متصل شود. پس اگر می‌خواهید دعاهایتان مستجاب شود به جهاد اکبر که همان خودسازی درونی است بپردازید. 

‌ای برادر و خواهر مسلمان، بدان که با شعار در خط امام بودن ولی در عمل دل امام را به درد آوردن، وظیفه انسانی و اسلامی ما نیست.‌ 

ای برادران، ما که هنوز خود را نساخته‌ایم و تمام کارهایمان اشکال دارد چگونه می‌خواهیم دیگران را بسازیم و انقلابمان را به تمام جهان صادر کنیم؟ در کارها از خود محوری و تفسیر کارها به میل خود بپرهیزیم و سعی در خودسازی داشته باشیم و خیال نکنیم با کمی فکری که داریم، فکرمان از همه بالاتر است و از همه خودساخته تر و خلاصه نظرمان بهتر است. 

برادران گرامی و ملت شهید پرور، همیشه از درگاه خداوند بخواهید که به شما توفیقی عنایت فرماید که بتوانید در خط امام عزیزمان و برای رضای خدا گام بردارید.‌ 

ای جوانان، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین علیه السلام در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیرید که علی علیه السلام در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر در راه حسین علیه السلام و با هدف شهید شد. 

و‌ ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردای قیامت در محضر خدا نمی‌توانید جواب زینب سلام الله علیها را بدهید که تحمل داغ ۷۲ شهید را نمود. همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه‌های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید، زیرا مادر وهب فرمود: پسری را که در راه خدا داده ام پس نمی‌گیرم و از خواهران گرامی تقاضامندم که از فاطمه سلام الله علیها، یگانه سرور زنان سرمشق بگیرید و حجاب اسلامی خود را رعایت فرمایید. 

امیدوارم روزی فرا رسد که همه ملت از زن و مرد و تا جوان و کودک به وظیفه اسلامی خود آشنا شوند و مرتکب گناه نشوند. در آخر از مادر گرامی خودم حلالیت می‌طلبم و امیدوارم از زحماتی که برای من کشید مزد آن را از زینب سلام الله علیها بگیرد و امیدوارم همچون دیگر خانواده شهدا استوار و مقاوم بمانید و کاری نکنید که دشمنان را شاد کند. 

‌ای جوانان عزیز و ارجمند همانطور که امام فرمود: من چشم امیدم به شماست. پس شما هم به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک بگویید و به سوی جبهه‌ها حرکت کنید و نگذارید اسلام و قرآن بی یاور بماند.... والسلام. ما بندگان خدا بدنیا آمده‌ایم تا توشه‌ای برای آخرت جمع آوری نماییم و به سوی زندگی جاوید پر بکشیم.« الهی تا ظهور دولت یارخمینی را برای ما نگه دار» آمین. محمدرضا شفیعی. ۲۵/۱۲/۶۴ 

 

به ما اطلاع دادند که محمدرضا در اردوگاه موصل ، بعد از ده روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ ما بین دو شهر سامرا وکاظمین دفن کرده اند...

سال ۸۱ یک روز اخبار اعلام کرد ۵۷۰ شهید را به میهن اسلامی باز گردانده اند...

زنگ درب خانه به صدا در آمد: به شما نوید می دهم پیکر محمدرضایتان را بعد از 16 سال آورده اند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند؛ پیکر محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است...

وقتی وارد سردخانه شدم پاهام سست شده بود، نفسم بند آمد بالاخره او را دیدم، نورانی ومعطر بود موهای سر ومحاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد.

بعثی ها بعد از مشاهده ی پیکر محمدرضا برای از بین بردن این بدن آن را سه ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند وحتی آهک هم روی آن ریخته بودند. بازهم چهره ی او بهم نریخته بود  فقط زیر آفتاب کبود شده بود.

یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا بعد از ۱۶ سال سالم برگشته !

او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد. همیشه با وضو بود، هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا در سنگر مصیبت می خواندیم، اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد...





نویسنده علی حاضری در 06:00 ق.ظ | نظرات()
چهارشنبه 30 فروردین 1396 06:46 ق.ظ
I think this is one of the most important info for me.
And i'm glad reading your article. But wanna remark on some general things, The website style is
wonderful, the articles is really nice : D. Good job,
cheers
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:40 ب.ظ
A motivating discussion is definitely worth comment.
I think that you ought to publish more on this issue, it
may not be a taboo subject but usually folks don't discuss such topics.

To the next! All the best!!
سه شنبه 11 آذر 1393 12:46 ب.ظ
سلام واقعا متشکرم بابته مطلب جامعی که درمورد دایی عزیزم در اختیار همگان قرار دادین امیدوارم موفق وسربلند باشین
علی حاضریبا سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی.......
این یکی از وظایف یک بسیجی می باشد یاد و نام شهیدان بزرگوار را که در طول 8سال دفاع مقدس رشادت های فراوانی را انجام دادن را زنده نگه دارد!


باتشکر از بازدیدتون
مدیر وبلاگ شهدا شرمنده ایم... !
علی حاضری
پنجشنبه 28 فروردین 1393 02:14 ب.ظ
دوسش دارم..
سعی میکنم پیشش برم
خیلی اقاست
دوستت دارم محمدرضا جونم

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir

موضوعات مطالب
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهداء
وصیت شهدا
پیوندهای وبگاه
طراح قالب
ثامن تم
برچسب‌ها
وبلاگ های به روز
لیست وبلاگهای به روز شده
طراح قالب